<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سمیرمی</title>
<link>http://semiromi.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 14 Sep 2009 10:09:28 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>از قیصر امین پور</title>
<link>http://semiromi.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>باز هم اول مهر آمده بود&lt;BR&gt;و معلم آرام&lt;BR&gt;اسم ها را مي خواند:&lt;BR&gt;- اصغر پور حسين!&lt;BR&gt;پاسخ آمد:&lt;BR&gt;- حاضر&lt;BR&gt;- قاسم هاشميان!&lt;BR&gt;پاسخ آمد:&lt;BR&gt;- حاضر&lt;BR&gt;- اكبر ليلا زاد&lt;BR&gt;پاسخش را كسي از جمع نداد&lt;BR&gt;بار ديگر هم خواند:&lt;BR&gt;- اكبر ليلا زاد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاسخش را كسي از جمع نداد &lt;BR&gt;همه ساكت بوديم&lt;BR&gt;جاي او اين جا بود&lt;BR&gt;اينك اما، تنها&lt;BR&gt;يك سبد لاله سرخ&lt;BR&gt;در كنار ما بود&lt;BR&gt;لحظه اي بعد، معلم سبد گل را ديد&lt;BR&gt;شانه هايش لرزيد&lt;BR&gt;همه ساكت بوديم&lt;BR&gt;ناگهان در دل خود زمزمه اي حس كرديم&lt;BR&gt;غنچه اي در دل ما مي جوشيد&lt;BR&gt;گل فرياد شكفت&lt;BR&gt;همه پاسخ داديم:&lt;BR&gt;- حاضر!&lt;BR&gt;ما همه اكبر ليلا زاديم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 10:09:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=semiromi&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>semiromi</dc:creator>
<guid>http://semiromi.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفرنامه</title>
<link>http://semiromi.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;کافیست به برخی از نقاط ایران سفر کنیم تا به ویرانی فرهنگ و اقتصاد این سرزمین ایمان بیاوریم. دیگر پای هیچ چشمه ای و در سایه سار هیچ درختی نمی توان به استراحت نشست وقتی مردمان اینگونه سرزمینشان را با سطل آشغال اشتباه می گیرند. از تهران که دور می شوی برای نداری ایران دارایت غمناک می شوی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; فرصتی شد تا به همراه بانو چند روزی از گرمای تهران فرار کنیم و به خطه آذربایجان پناه ببریم. این اولین سفر من به شمال غرب ایران بود و بانو برخی از نقاط را برای چندمین بار می دید. کیلومتر شمار در ابتدای سفر حدود ۳۰ هزار و در انتها حدود ۳۳ هزار را نشان می داد. روی نقشه ایران که مسیر را نگاه می کنم می بینم که این ۳ هزار کیلومتر مسیر بسیار طولانی و درازی است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در شمال ایران از فومن بسار خوشم آمد. شهری تمیز و بسیار زیبا. شب اول ماسوله بودیم و شب دوم بندر انزلی. در انزلی ماری ماهی خوشگلی را با خوشمزگی می بلعید. خواستم ازش عکس بگیرم اما در رفت اگرچه دمش شکار دوربین من شد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از آستارا بدم آمد. کثیف و زشت و شلوغ.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از گردنه حیران منطقه بسیار زیبایی است بنام فندقلو با جنگلهای وحشی فندق. هم آنجا پیرمردی فندق می فروخت. هر کیلو ۲۵۰۰ تومان. فندق تازه در پوست سبز ندیده بودم. جنگل فندق ولی آکنده بود از بطری و پلاستیک و شیشه و هر آشغال دیگری. خوشحالم که پیش از منقرض شدن و از بین رفتن این جنگلها سری به آنجا زدم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ویلا دره در حوالی سرعین با آن چشمه آب معدنی گاز دارش می توانست یکی از دیدنی ترین نقاط شمال شرق باشد اما بقدری کثیف بود که حتی رغبت نکردیم یک ساعت بنشینیم و استراحتی بکنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از اردبیل خوشم آمد. هوای خوب و خنک با خوردنی های خوشمزه و مردم خوب. اگر گذرتان افتاد و خواستید غذا بخورید توصیه می کنم به رستوران ضیافت در نزدیکی بقعه شیخ صفی سری بزنید. غذایش عالی است و قیمت غذاهایش مناسب. ما پیچاق قیمه خوردیم و اینقدر خوشمان آمد که از ارومیه برگشتیم هم آنجا تا دوباره همان غذا را بخوریم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تبریز شهر بدی است. با اشتیاق رفته بودم ولی بدم آمد. شهری بدون معماری با خیابان های زشت و ساختمان سازی های وسیع و بی برنامه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کندوان عالی است. ظهر آنجا رسیدیم. هنوز مزه آبگوشت آن بعد ازظهر زیر دندانم است. شب در یکی از خانه های کله قندی ماندیم. مردمان بسیار دوست داشتنی دارد و بازار و هوا و طبیعت دلچسب. کندوان محشر است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نرسیده به کندوان از اسکو خیلی خوشم آمد. شهر کوچک و ساکت با باغهای بزرگ.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از ارومیه و معماری تقریبا منظمش خوشم آمد. شب در پارک ساحلی ارومیه چادر زدیم. هوا برای من دلچسب بود ولی بانو تا صبح از سرما خوابش نبرده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خوی شهر باغ بود و کشاورزی. هیچ کجا این همه باغ ندیده بودم. داخل شهر نشدیم اما خوشمان آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آن ور پلدشت شهری بود از جمهوری آذربایجان. بسیار زیبا و مرتب. این ور ولی شهر مرزی پلدشت بود. گرفتار فقر و بلا و بدبختی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رود ارس بسیار زیبا بود. تا نزدیکی جلفا کنار رود بودیم و هر ازگاهی برای مقایسه شهر های آذربایجان و ایران توقفی می کردیم. از مقایسه ها که خسته شدیم آدرس دهی بسیار غلط و اشتباه مردمان جلفا آزرده ترمان کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راه خاروانا راه بسیار وحشتناکی است اگر شب بروید و تنها بروید و بنزینتان رو به اتمام باشد. هیچ جا تابلو نیست. به دوراهیهایی می رسید که هیچگونه علامتی آنجا نمیبینید. بخش زیادی از مسیر خاکی است با شیب تقریبا ۹۰ درجه. آنجا هیچ کسی عبور نمی کند ولی اگر دسته جمعی بروید و روز بروید و بنزین داشته باشید و عجله نداشته باشید احتمالا به شما خوش می گذرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خاروانا شبیه شهر ارواح بود اما مردمانش انسان بودند و مهربان. هرکس (همان دو سه نفری که دیدیم) ما را دید گفت: مواظب باشید. اینجاها خطرناک است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا رسیدیم ورزقان سه چهار کیلویی سبک شدیم از بس جاده پر بود از عبور و مرور و جنگل و پرتگاه نبود (البته اطمینان دارم که رفتن در آن مسیر در روز لذت بخش است).&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نیمه شب رسیدیم اهر. اهر شهر آرامش بود و امنیت. خوشمان آمد. شب ماندیم تا فردا از طریق مشکین شهر به اردبیل برگردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ورودی مشکین شهر ۲۰ هزارتومان جریمه شدم. سبقت غیر مجاز.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Aug 2009 14:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=semiromi&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>semiromi</dc:creator>
<guid>http://semiromi.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلاوری</title>
<link>http://semiromi.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>«وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي قَالَ لاَيَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ (بقره، ۱۲۴﴾»؛&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; «و چون ابراهيم را پروردگارش با كلماتى بيازمود و وى آن همه را به انجام رسانيد [خدا به او] فرمود من تو را پيشواى مردم قرار دادم [ابراهيم] پرسيد از دودمانم [چطور] فرمود پيمان من به بيدادگران نمی‌رسد (بقره، ۱۲۴)». &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Jul 2009 16:46:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=semiromi&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>semiromi</dc:creator>
<guid>http://semiromi.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یاد آر ز شمع مرده یاد آر!...</title>
<link>http://semiromi.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>دل در گذر قافله لاله و گل داشت    اين دشت كه پامال سواران خزان است </description>
<pubDate>Sun, 14 Jun 2009 09:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=semiromi&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>semiromi</dc:creator>
<guid>http://semiromi.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوشا بهار که پیغام آشتی با اوست</title>
<link>http://semiromi.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;آید بهار و پیرهن بیشه نو شود&lt;BR&gt;نوتر بر آورد گل اگر ریشه نو شود&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;زیباست روی کاکل سبزت کلاه نو&lt;BR&gt;زیباتر آنکه در سرت اندیشه نو شود&lt;BR&gt;(منوچهر آتشی)&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Mar 2009 11:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=semiromi&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>semiromi</dc:creator>
<guid>http://semiromi.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چهارشنبه آبی</title>
<link>http://semiromi.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;یکم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می خواهم امشب&lt;BR&gt;چنان بخوابم&lt;BR&gt;که گویی پسر هیچ کسی نیستم&lt;BR&gt;و نه خدا هست و نه شیطان  &lt;BR&gt;و نه آسمان و زمین&lt;BR&gt;فقط &lt;BR&gt;من هستم و خواب&lt;BR&gt;خواب هست و من&lt;BR&gt;(بیژن جلالی)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;دوم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دور و بر ما پر شیئ است. میز هست، سیب هست، درخت هست،... هیچکس نمیداند درختها از چه زمانی سیب دادند و خودشان از کی بر زمین ظاهر شدند. حتی میز هم که ساخته دست بشر است تاریخ پیدایشش معلوم نیست. کلمات هم همینگونه اند. به آب می گوییم آب و به میز می گوییم میز. خالق این کلمات مشخص نیست و معلوم نیست زبان چگونه و کی آفریده شد. تاریخ پیدایش کلمات هم چون تاریخ پیدایش اشیاء نامعلوم است. تنها معلوم است که همه اشیا به نامی نامیده شده اند. شیئ بدون نام نداریم و در همین فرایند نامیده شدن اشیاء است که شیئ و زبان با هم گره می خورند. اگر اشیاء پیش از آفرینش زبان بوده اند چگونه شناخته می شده اند؟ و زبان پیش از آفرینش اشیاء به چه کاری می آمده؟ فرض کنید بخواهیم شیئ و نام را تعریف کنیم. میگوییم: «شیئ چیزی است که با نامی نامیده می شود» و «نام چیزی است که شیئ را می نامد». آنچه پرسش برانگیز است این است که آیا این شیئ است که نامیده شده (یا به عبارتی آیا ابتدا شیئ بوده؟) یا این نام است که شیئیده شده است (یا به عبارتی آیا ابتدا زبان بوده)؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این بحث را ادامه خواهم داد. البته امیدوارم پاسخ هایتان را در این باره بدانم چون در ادامه یاری رسان خواهند بود.  توضیح دهم که منظور من از شروع این مبحث رسیدن به بخشی از موضوع مرگ است که این روزها کاتب سابق تخته سیاه و صاحب فعلی دفتر مشق به آن می پردازد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; سوم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سی و اند سالی گذشته و ما به هیچ یک از مریدان خرقه نداده ایم. فقط آن شیخ هاشم البریطانی چند سالی است زنبیل نهاده طلب خرقه ستانی را. ما ولی از آن شیخ ها نباشیم که خرقه دهیم حتی اگر شیخ اعظم هاشم البریطانی باشد که بر چشم ما جای دارد. آن هومان هم بایستی از شیخ هاشم طلب خرقه ما بنماید اگرچه ما بهر حال خرقه نمی دهیم. و اینها همه از کرامات ما باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;چهارم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو ماندگارترین شخصیت این سرزمینی و آخرین بار همین روزهای آذرماه دیدمت. دو سال پیش. صبح بود که زنگ زدی. شادمانه گفتم چه روز خوبی باشد امروز. گفتی می خواهی ببینی ام و تشکر کردی. بعد از ظهر آمدی. دستانت چنان می لرزید که نتوانستم درست با تو دست دهم. دوباره حالت بد شده بود و دکترت خواسته بود که برگردی. خواستی کلاس نیمه تمامت را تمام کنم. خواستی پروژه هایت را به اتمام برسانم. خواستی جز تحقیق کاری نکنم. گفتی دوباره خواهی آمد و دوباره با هم کار خواهیم کرد. برخاستی صورتم را بوسیدی. خواستم شانه هایت را ببوسم خجالت کشیدم. صورتت را بوسیدم. خدانگهداری گفتی. و رفتی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Nov 2008 13:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=semiromi&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>semiromi</dc:creator>
<guid>http://semiromi.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سر فرصت</title>
<link>http://semiromi.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;یکم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من موجودی هستم &lt;BR&gt;ماقبل تاریخی&lt;BR&gt;نظیر یکی از ماموت های پشمالو&lt;BR&gt;یا یکی از خزندگان بی تناسب  &lt;BR&gt;دوران دوم&lt;BR&gt;ولی امید دارم نژاد من &lt;BR&gt;از بین نرود&lt;BR&gt;زیرا تاریخ&lt;BR&gt;همیشه به موجودات ماقبل تاریخ&lt;BR&gt;احتیاج دارد&lt;BR&gt;(بیژن جلالی)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;دوم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به حتم می دانید که چقدر دوستتان دارم و خوب می دانم که بی شما هیچ جشنی دلچسب نیست.  از پیغامهای تبریکتان ممنونم و امید که به لطف شامل و خلق کریم بر من ببخشایید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;زانجا که لطف شامل و خلق کریم توست   جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;سوم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; آن قدیم ها در محله ما مردی بود گاوچران به نام عوض. هنوز هم هست ولی نمی دانم الان چه کار می کند. یک گاوچران دیگر هم بود به نام اردشیر که مردم صدایش می زدند اردی.  هنوز هم او اردی است اما فکر نمی کنم او دیگر گاو چران باشد. اصلا گمان نمی کنم دیگر گاوی را در آن شهر به چرا ببرند. اردی کر و لال بود و فقط می توانست گاو چران باشد. کار دیگری نمی کرد. اما عوض گاهی نقش یابنده اشیاء و اموال گمشده را نیز بازی می کرد. اکثر سمیرمی ها صدای عوض را در نیمه شب های آن سالها شنیده اند که گویا در کوچه ها می دوید و فریاد می زد: &quot; اوووووی-- هر کی یه گوساله دیده خیر ببینه-- اوووووی&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی دانم چرا حضور سراسیمه هومان در وبلاگستان مرا به یاد آن روزها انداخت. شاید چون خیلی سمیرمی است و شاید چون آنقدر گشت تا پیدایمان کرد. آب اسپیدش ولی شیرین و خواندنی است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;چهارم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در میان کارگردانهای آثار طنز رضا عطاران را بیشتر از همه دوست دارم. حوصله و فرصت نوشتن دلایلم را ندارم اما این کار آخرینش - بزنگاه- علی رغم انتقادات فراوان نمایش بسیار تاثیر گذاری است از وضعیت فعلی ایران.  آن خانه آن باغچه و آن گربه شاید ایران ماست که فروخته شده و پولش معلوم نیست کجاست. همه بگونه ای بیکارند. معلوم نیست از کجا می خورند و حتی پول تریاکشان از کجا می آید. همه معتادند. نشانگذاری یک نفر بدبخت هم به عنوان معتاد فقط برای سالم نشان دادن خودشان است. بچه هایشان فرزند طلاق است. حسابشان خالی است و صاحب خانه شان حاجی خوش اخلاقی که پول دارد و .... گربه ای که باید بگوید تریاک دوست ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 16 Sep 2008 12:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=semiromi&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>semiromi</dc:creator>
<guid>http://semiromi.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غم بخور نان غم افزایان مخور</title>
<link>http://semiromi.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;یکم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چون به نماز می ایستی &lt;BR&gt;بلندتر می نمایی&lt;BR&gt;چون به نماز می ایستی&lt;BR&gt;تمام خود را به خدا می سپاری&lt;BR&gt;و من تمام تو را نماز می برم&lt;BR&gt;شگفت بت پرستا که منم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  &lt;BR&gt;تمام تو را با خدا در میان نهادم &lt;BR&gt;نماز تو او را&lt;BR&gt;و تو خود مرا&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو در نماز زیبا تری&lt;BR&gt;و نغمه ات از تبار ترانه هایی است&lt;BR&gt;که جریدگان بر گذرگاه کوهستانها می خوانند&lt;BR&gt;چادر نماز سپید گلدارت&lt;BR&gt;همان بهار شکوفاست  &lt;BR&gt;بر قامت موزون ترین ناربن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الله اکبر!&lt;BR&gt;نجوای گرم و پاک تو هنگامه می کند &lt;BR&gt;چندان که وسوسه «خدای تو» شدن را&lt;BR&gt;در کفرگاه دلم بر می انگیزد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قامت تو&lt;BR&gt;خود نمازی دیگر است&lt;BR&gt;-چون رساترین آیه-&lt;BR&gt;به موزونی و بلندی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از تو جدا نیستم&lt;BR&gt;نمازهایت را به نیتی دوگانه به جای آر!&lt;BR&gt;که من در توام از شدت خواستن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چون به رکوع می روی&lt;BR&gt;با زانوان من برخیز&lt;BR&gt;که در تو ایستاده ام  &lt;BR&gt;به هنگام برخاستن&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;(موسوی گرمارودی)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;دوم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند روزی اسیر و گرفتار یافتن جا و نقل مکان بودم. آنقدر اذیت شدم که مصمم بر رفتن و بهتر بگویم گریختن شدم. هم آنروزها در پیامکی دو بیتی را برای دوستان ارسال کردم که محمود آنرا به همراه پاسخ بسیار زیبایش در نی نامه اش آورده. علی-که این روزها به جای تخته سیاه در دفتر مشق می نویسد- به طنز گفته بود که: به به چه دو بیت خوبی-بقیه اش را هم بفرست. دو بیت پاسخ داوود را هم می آورم ولی به قول بسیم بیگ سریال «روزی روزگاری» آخرش «مو از این دار و دسته سوا میشم میرم. حالا می بینی!». و اما پاسخ داوود:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا که جز سفرت راه چاره نیست&lt;BR&gt;جمعه مرو که کسی در اداره نیست &lt;BR&gt;یا میروی تو برو در «چاغارجن»&lt;BR&gt;آنجا دگر فلاکت رهن و اجاره نیست&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;سوم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این فدائیان ولایت خوب داشت پته رفقای ما را روی آب می ریخت. الان سری به صفحه فخیمه اش زدم دیدم باران آمده و باروتها نم برداشته. احتمالا رفقای معلوم الحال ما سرشان را زیر آب کرده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;چهارم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; شیخ امیر المالزی در مجلسی گفته بود « خداوند دهان شیخ هاشم البریطانی را سرویس کناد که خویش بر شیخ ما عزیز کرده است». شیخ هاشم پاسخ فرستاده بود که « آن کچل هم تو باشی و ما هیچیم». و اینها همه از کرامات شیخ هاشم است. و آن شیخ امیر المالزی خود از اعاظم روزگار باشد  که گویند جوجه ای پروریده است خاطره نویس.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و آن شیخ هاشم را روزی دیدند بر خری سواره می رفت. گفتند :یا شیخ به کجا می شوی؟ گفت :به ماموریت.  گفتند :آن الاغ به کجا می رود؟ گفت : او باز می گردد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 09:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=semiromi&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>semiromi</dc:creator>
<guid>http://semiromi.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و اما بعد</title>
<link>http://semiromi.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>یکم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امسال &lt;BR&gt;سال خوبی &lt;BR&gt;بود&lt;BR&gt;زیرا با خاک&lt;BR&gt;آشناتر  &lt;BR&gt;شدم&lt;BR&gt;و سفری &lt;BR&gt;به دریاهای&lt;BR&gt;دور کردم&lt;BR&gt;چنانکه گویی&lt;BR&gt;دیگر می دانم&lt;BR&gt;تن من از کدام خاک است &lt;BR&gt;و دل من از کدام دریاست&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;(بیژن جلالی)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقا یا خانوم فداییان ولایت پیروزی اصول گرایان را  تبریک گفته اند. خواندن وبلاگشان ولی برای تبرک و رفع غصه توصیه می گردد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سوم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این بازیگر نقش شهریار با این غلط خواندنهایش حرص آدم را در می آورد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چهارم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شیخ هاشم البریطانی را گفتند: چگونه ای؟ گفت: بله؟ گفتند: چگونه ای یا شیخ؟ گفت: هان؟ گفتند: هیچ. گفت: آهان.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و از دیگر حالات او گویند که روزی در راهی می رفت.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Apr 2008 16:15:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=semiromi&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>semiromi</dc:creator>
<guid>http://semiromi.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://semiromi.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>هرگز به یمن عاطفت پیر می فروش     ساغر تهی نشد ز می صاف روشنم</description>
<pubDate>Wed, 12 Mar 2008 12:36:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=semiromi&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>semiromi</dc:creator>
<guid>http://semiromi.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
