تبليغاتX
سمیرمی - قیصر شعر

عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم.

او شاعر بود. مدیر شرکتی،  اداره ای،  و یا معاون فلان وزیری،  یا خود وزیری نبود تا به شم مدیریت تدارک روز مبادا دیده باشد. چقدر دردناک است به خاطر بیاوری که این سالها برای او هر روز روز مبادا بوده است. سخت است که خیال کنی "تمام استخوان بودن"ش درد می کرده و تو می پنداشته ای شعر می گوید. "تکیه گاه بی پناهی دل"ش شکسته بوده و تو مصراعی زیبایش می شناخته ای. حقوق استادی دانشگاه که آنقدر نیست تا بتوانی خودت را که انگار پس از آن تصادف هولناک  از گور در آمده ای بیرون همان گور نگهداری.  قیصر هم اگر باشی حاضر نمی شوی نام ات را بفروشی و هر چیزی را به جای دفتر شعر به بازار بفرستی. پس باید بمیری. دیر یا زود. این سرنوشت محتوم توست. حتی اگر روزی با زبان سبز راز گفته باشی که: زندگی شکفتن است.

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون باغچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من که فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 19:36  توسط   |