تبليغاتX
سمیرمی - مجالی نیست جز ...

این روزها حتی فرصت یک لیوان چایی خوردن و موسیقی گوش دادن را هم نمی کنم.  حتی نفهمیدم که شرق کی از بند در آمده.  می شنوم که انتخاباتی نزدیک است.  نمی دانم آیا انتخابات مجلس است یا شوراها یا ریاست جمهوری!.. پریروز ولی در فرودگاه اهواز و پس از آن تا تهران ساعتی انگار آسمان و زمین متوقف شد تا بانگی و نوایی را گوش دهم.  مهم نبود چه٬ فقط می خواستم چیزی گوش دهم.  البته موسیقی های روی دستگاهم را همه دوست دارم.  اولینش را ولی حواسم نبود و یادم رفته بود که بهنام برایم ریخته بود.  نمی دانم از کیست اما بسیار دل چسب است.  آهنگ اسپانیایی "amor mio, amor mio por favor" را می گویم.  کوتاه بود و باب چندین بار شنیدن.  پس از آن ولی ابوعطای شجریان بود و تار پیرنیاکان و شعر سعدی: بازت ندانم از سر پیمان ما که برد.  تمام که شد ناگهان تکه پاره ای از ماهور با شعر دوباره سعدی تا دور دست خاطره ای مرا با خود برد تا اشک حریم نشین نهان خانه مرا از پشت هفت پرده به بازار آورد: مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی٬ که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم.

در خانه ولی آثار تازه شجریان دلم را زد.  دگر صدایش و بانگ و نوایش٬ هم او و هم حتی تار علیزاده٬ به دلم نمی نشیند.  از سرسری خوانیشان و نوازیشان بدم می آید. آن های و هوی و نعره مستانم آرزوست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 21:0  توسط   |