تبليغاتX
سمیرمی - از رنجی که می بریم

ترم که شروع می شود باید عزا بگیرم.  انگار همه کارهای عالم٬ همه جلسات مربوط و نامربوط دنیا ناگهان با هم شروع می شوند.  ناگهان می بینی کتابی را داخل کیفت٬ مقاله ای را مچاله در دستت چند ماهی و شاید سالی همه جا دنبال خودت می بری و هیچگاه فرصت نمی کنی بدانی و بخوانی واقعا چه حمل می کنی -- کمثل الحمار٬ یحملون اسفارا -- هر روز صبح میزت را پوشیده می بینی از انبوه نامه ها که می آیند و می آیند و می آیند و هیچگاه تمام نمی شوند.  انبوه نامه ها که بایستی جواب بدهی و بنویسی و بنویسی و بنویسی و هیچگاه راحت نمی شوی.  هر روز خودت را در جلساتی می بینی که باید بنشینی و بنشینی و بنشینی و هیچگاه هم کاری نکنی و کاری نکنند و راهی نروی.

از زیر خروارها سخنرانی و جلسه و جلسه و جلسه بیرون می آیی٬ خسته و با ذهنی خالی از هر آنچه علمش می خوانی.  ناگهان خودت را می بینی در کلاس و روبروی آنانی که عالمت می پندارند.  تخته سیاه ها دیگر سبز هم نیستند.  سفیدند.  نشان از ذهن خالی و خسته استاد و نه دیگر حتی ذهن شاداب و جوینده دانشجو.  ترس ات می گیرد.  شاید رفتن و گریختن از این کویر سرد و سخت آرامت کند.  شاید تو هم باید روزی سرزمین شعر و موسیقی را به هوای خیالی موهوم رها کنی و بروی.  چشمانت را می بندی.  نیت میکنی و آرام دیوان شمس را می گشایی:

درخت اگر متحرک شدی ز جای به جای     نه جور اره کشیدی نه زخمهای تبر

بوی هجرت می آید.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 13:8  توسط   |