ترم که شروع می شود باید عزا بگیرم. انگار همه کارهای عالم٬ همه جلسات مربوط و نامربوط دنیا ناگهان با هم شروع می شوند. ناگهان می بینی کتابی را داخل کیفت٬ مقاله ای را مچاله در دستت چند ماهی و شاید سالی همه جا دنبال خودت می بری و هیچگاه فرصت نمی کنی بدانی و بخوانی واقعا چه حمل می کنی -- کمثل الحمار٬ یحملون اسفارا -- هر روز صبح میزت را پوشیده می بینی از انبوه نامه ها که می آیند و می آیند و می آیند و هیچگاه تمام نمی شوند. انبوه نامه ها که بایستی جواب بدهی و بنویسی و بنویسی و بنویسی و هیچگاه راحت نمی شوی. هر روز خودت را در جلساتی می بینی که باید بنشینی و بنشینی و بنشینی و هیچگاه هم کاری نکنی و کاری نکنند و راهی نروی.
از زیر خروارها سخنرانی و جلسه و جلسه و جلسه بیرون می آیی٬ خسته و با ذهنی خالی از هر آنچه علمش می خوانی. ناگهان خودت را می بینی در کلاس و روبروی آنانی که عالمت می پندارند. تخته سیاه ها دیگر سبز هم نیستند. سفیدند. نشان از ذهن خالی و خسته استاد و نه دیگر حتی ذهن شاداب و جوینده دانشجو. ترس ات می گیرد. شاید رفتن و گریختن از این کویر سرد و سخت آرامت کند. شاید تو هم باید روزی سرزمین شعر و موسیقی را به هوای خیالی موهوم رها کنی و بروی. چشمانت را می بندی. نیت میکنی و آرام دیوان شمس را می گشایی:
درخت اگر متحرک شدی ز جای به جای نه جور اره کشیدی نه زخمهای تبر
بوی هجرت می آید.