یکم:
می خواهم امشب
چنان بخوابم
که گویی پسر هیچ کسی نیستم
و نه خدا هست و نه شیطان
و نه آسمان و زمین
فقط
من هستم و خواب
خواب هست و من
(بیژن جلالی)
دوم:
دور و بر ما پر شیئ است. میز هست، سیب هست، درخت هست،... هیچکس نمیداند درختها از چه زمانی سیب دادند و خودشان از کی بر زمین ظاهر شدند. حتی میز هم که ساخته دست بشر است تاریخ پیدایشش معلوم نیست. کلمات هم همینگونه اند. به آب می گوییم آب و به میز می گوییم میز. خالق این کلمات مشخص نیست و معلوم نیست زبان چگونه و کی آفریده شد. تاریخ پیدایش کلمات هم چون تاریخ پیدایش اشیاء نامعلوم است. تنها معلوم است که همه اشیا به نامی نامیده شده اند. شیئ بدون نام نداریم و در همین فرایند نامیده شدن اشیاء است که شیئ و زبان با هم گره می خورند. اگر اشیاء پیش از آفرینش زبان بوده اند چگونه شناخته می شده اند؟ و زبان پیش از آفرینش اشیاء به چه کاری می آمده؟ فرض کنید بخواهیم شیئ و نام را تعریف کنیم. میگوییم: «شیئ چیزی است که با نامی نامیده می شود» و «نام چیزی است که شیئ را می نامد». آنچه پرسش برانگیز است این است که آیا این شیئ است که نامیده شده (یا به عبارتی آیا ابتدا شیئ بوده؟) یا این نام است که شیئیده شده است (یا به عبارتی آیا ابتدا زبان بوده)؟
این بحث را ادامه خواهم داد. البته امیدوارم پاسخ هایتان را در این باره بدانم چون در ادامه یاری رسان خواهند بود. توضیح دهم که منظور من از شروع این مبحث رسیدن به بخشی از موضوع مرگ است که این روزها کاتب سابق تخته سیاه و صاحب فعلی دفتر مشق به آن می پردازد.
سوم:
سی و اند سالی گذشته و ما به هیچ یک از مریدان خرقه نداده ایم. فقط آن شیخ هاشم البریطانی چند سالی است زنبیل نهاده طلب خرقه ستانی را. ما ولی از آن شیخ ها نباشیم که خرقه دهیم حتی اگر شیخ اعظم هاشم البریطانی باشد که بر چشم ما جای دارد. آن هومان هم بایستی از شیخ هاشم طلب خرقه ما بنماید اگرچه ما بهر حال خرقه نمی دهیم. و اینها همه از کرامات ما باشد.
چهارم:
تو ماندگارترین شخصیت این سرزمینی و آخرین بار همین روزهای آذرماه دیدمت. دو سال پیش. صبح بود که زنگ زدی. شادمانه گفتم چه روز خوبی باشد امروز. گفتی می خواهی ببینی ام و تشکر کردی. بعد از ظهر آمدی. دستانت چنان می لرزید که نتوانستم درست با تو دست دهم. دوباره حالت بد شده بود و دکترت خواسته بود که برگردی. خواستی کلاس نیمه تمامت را تمام کنم. خواستی پروژه هایت را به اتمام برسانم. خواستی جز تحقیق کاری نکنم. گفتی دوباره خواهی آمد و دوباره با هم کار خواهیم کرد. برخاستی صورتم را بوسیدی. خواستم شانه هایت را ببوسم خجالت کشیدم. صورتت را بوسیدم. خدانگهداری گفتی. و رفتی.