کافیست به برخی از نقاط ایران سفر کنیم تا به ویرانی فرهنگ و اقتصاد این سرزمین ایمان بیاوریم. دیگر پای هیچ چشمه ای و در سایه سار هیچ درختی نمی توان به استراحت نشست وقتی مردمان اینگونه سرزمینشان را با سطل آشغال اشتباه می گیرند. از تهران که دور می شوی برای نداری ایران دارایت غمناک می شوی.
فرصتی شد تا به همراه بانو چند روزی از گرمای تهران فرار کنیم و به خطه آذربایجان پناه ببریم. این اولین سفر من به شمال غرب ایران بود و بانو برخی از نقاط را برای چندمین بار می دید. کیلومتر شمار در ابتدای سفر حدود ۳۰ هزار و در انتها حدود ۳۳ هزار را نشان می داد. روی نقشه ایران که مسیر را نگاه می کنم می بینم که این ۳ هزار کیلومتر مسیر بسیار طولانی و درازی است.
در شمال ایران از فومن بسار خوشم آمد. شهری تمیز و بسیار زیبا. شب اول ماسوله بودیم و شب دوم بندر انزلی. در انزلی ماری ماهی خوشگلی را با خوشمزگی می بلعید. خواستم ازش عکس بگیرم اما در رفت اگرچه دمش شکار دوربین من شد.
از آستارا بدم آمد. کثیف و زشت و شلوغ.
بعد از گردنه حیران منطقه بسیار زیبایی است بنام فندقلو با جنگلهای وحشی فندق. هم آنجا پیرمردی فندق می فروخت. هر کیلو ۲۵۰۰ تومان. فندق تازه در پوست سبز ندیده بودم. جنگل فندق ولی آکنده بود از بطری و پلاستیک و شیشه و هر آشغال دیگری. خوشحالم که پیش از منقرض شدن و از بین رفتن این جنگلها سری به آنجا زدم.
ویلا دره در حوالی سرعین با آن چشمه آب معدنی گاز دارش می توانست یکی از دیدنی ترین نقاط شمال شرق باشد اما بقدری کثیف بود که حتی رغبت نکردیم یک ساعت بنشینیم و استراحتی بکنیم.
از اردبیل خوشم آمد. هوای خوب و خنک با خوردنی های خوشمزه و مردم خوب. اگر گذرتان افتاد و خواستید غذا بخورید توصیه می کنم به رستوران ضیافت در نزدیکی بقعه شیخ صفی سری بزنید. غذایش عالی است و قیمت غذاهایش مناسب. ما پیچاق قیمه خوردیم و اینقدر خوشمان آمد که از ارومیه برگشتیم هم آنجا تا دوباره همان غذا را بخوریم.
تبریز شهر بدی است. با اشتیاق رفته بودم ولی بدم آمد. شهری بدون معماری با خیابان های زشت و ساختمان سازی های وسیع و بی برنامه.
کندوان عالی است. ظهر آنجا رسیدیم. هنوز مزه آبگوشت آن بعد ازظهر زیر دندانم است. شب در یکی از خانه های کله قندی ماندیم. مردمان بسیار دوست داشتنی دارد و بازار و هوا و طبیعت دلچسب. کندوان محشر است.
نرسیده به کندوان از اسکو خیلی خوشم آمد. شهر کوچک و ساکت با باغهای بزرگ.
از ارومیه و معماری تقریبا منظمش خوشم آمد. شب در پارک ساحلی ارومیه چادر زدیم. هوا برای من دلچسب بود ولی بانو تا صبح از سرما خوابش نبرده بود.
خوی شهر باغ بود و کشاورزی. هیچ کجا این همه باغ ندیده بودم. داخل شهر نشدیم اما خوشمان آمد.
آن ور پلدشت شهری بود از جمهوری آذربایجان. بسیار زیبا و مرتب. این ور ولی شهر مرزی پلدشت بود. گرفتار فقر و بلا و بدبختی.
رود ارس بسیار زیبا بود. تا نزدیکی جلفا کنار رود بودیم و هر ازگاهی برای مقایسه شهر های آذربایجان و ایران توقفی می کردیم. از مقایسه ها که خسته شدیم آدرس دهی بسیار غلط و اشتباه مردمان جلفا آزرده ترمان کرد.
راه خاروانا راه بسیار وحشتناکی است اگر شب بروید و تنها بروید و بنزینتان رو به اتمام باشد. هیچ جا تابلو نیست. به دوراهیهایی می رسید که هیچگونه علامتی آنجا نمیبینید. بخش زیادی از مسیر خاکی است با شیب تقریبا ۹۰ درجه. آنجا هیچ کسی عبور نمی کند ولی اگر دسته جمعی بروید و روز بروید و بنزین داشته باشید و عجله نداشته باشید احتمالا به شما خوش می گذرد.
خاروانا شبیه شهر ارواح بود اما مردمانش انسان بودند و مهربان. هرکس (همان دو سه نفری که دیدیم) ما را دید گفت: مواظب باشید. اینجاها خطرناک است.
تا رسیدیم ورزقان سه چهار کیلویی سبک شدیم از بس جاده پر بود از عبور و مرور و جنگل و پرتگاه نبود (البته اطمینان دارم که رفتن در آن مسیر در روز لذت بخش است).
نیمه شب رسیدیم اهر. اهر شهر آرامش بود و امنیت. خوشمان آمد. شب ماندیم تا فردا از طریق مشکین شهر به اردبیل برگردیم.
ورودی مشکین شهر ۲۰ هزارتومان جریمه شدم. سبقت غیر مجاز.