"بسي گریستم در سوگ آن بزرگ پدر
مگو پدر، كه خداوند بود و سلطان بود
چو بود گنج خرد، شد نهان به خاك سياه
هميشه گنج به خاك سياه پنهان بود "

اي آن كه غمگني و سزاواري
وندر نهان سرشك همي باري
از بهر آن كجا ببرم نامش
ترسم ز سخت انده و دشواري
رفت آن كه رفت و آمد آنك آمد
بود آن كه بود، خيره چه غم داري؟
هموار كرد خواهي گيتي را؟
گيتيست، كي پذيرد همواري
مستي مكن، كه ننگرد او مستي
زاري مكن، كه نشنود او زاري
شو، تا قيامت آيد، زاري كن
كي رفته را به زاري بازآري؟
آزار بيش زين گردون بيني
گر تو بهر بهانه بيازاري
گويي: گماشتست بلايي او
بر هر كه تو دل برو بگماري
ابري پديد ني و كسوفي ني
بگرفت ماه و گشت جهان تاري
فرمان كني و يا نكني، ترسم
بر خويشتن ظفر ندهي، باري
تا بشكني سپاه غمان بر دل
آن به كه مي بياري و بگساري
اندر بلاي سخت پديد آید
فضل و بزرگواری و سالاري