پاسخ محمود را فردایش ارسال کردم:
دیشب که ز ما تو یاد کردی
بسیار مرا تو شاد کردی
کم گشت دوام تلخ کامی
حالا که شکر زیاد کردی
این دو بیت پاسخ محمود بود به پرسش نیم شب من:
در خیابان که جاده و جوب است
در گلستان که شاخه و چوب است
همه انگار جای خود هستند
حال محمود خان ما خوب است؟
از خواندن این مصاحبه محمدرضا نیکفر خیلی لذت بردم. بخشی از آن را که داستان گونه ای است در باره نقش روشنفکر در اینجا می آورم:
"کجاي ناکجايي وجود دارد که در آن ديکتاتوري مطلق برقرار است. فاشيست دستور داده است همه آدمهاي باشعور را سر به نيست کنند.
او هر روز در فهرست اعدامشدگان دنبال اسم خاصي است؛ اسم يکي از همشاگرديهاي قديمش که ميداند بسيار باشعور است و قضاوت روشن و فسادناپذيري دارد. او به تدريج عصبي ميشود، چون اسم او را در فهرست هر روزه نمييابد. جايي ميرسد که ديگر فهرستي در کار نيست؛ اين از نظرش به اين معني است که همه سر به نيست شدهاند، جز «او»، اويي که با يک نگاه روابط را تشخيص ميداد.
ديکتاتور سخت مضطرب ميشود. در تظاهرات ميليوني، تمام مدت نگران چشمهايي است که از يک گوشه مرموز او را مينگرند. وقتي از خيابانها ميگذرد، اين حس را دارد که همه پنجرهها به اشغال آن دو چشم درآمدهاند. در کاخش نيز آرامش ندارد.
حس ميکند «او» از سوراخ کليد به درون اتاقش مينگرد. داستان را ميشود مهيجتر کرد به اين صورت که در جايي به خواننده خبر داد که آن همشاگردي قديم سالها پيش مرده بوده است، مثلا بر اثر يک تصادف احمقانه. چشمهايش اما هنوز هستند."
گاهي مي شود كه در ميان گفتارمان تقسيماتي را بكار مي بريم جهت تبين و تشريح ادعايي يا نظر و نظريه اي. مثلا مي گوييم انسانها دو گونه اند٬ فلان و بهمان (نمونه خوبش تقسيم جوانان به گردو و توت و نارگيل توسط آقاي قرائتي كه اينجا هم درباره اش بحث شده). چند روز پيش با دوستي در اهميت تقسيم و نقش آن در فهم و ادراك هر آنچه قابل فهم است بحث مي كردم. صحبت از تقسيم مبتني بر تباين كه آمد هر چه خواستم مثالي بياورم كه علاوه بر آشكار كردن قاعده فوق به مضحك بودن تقسيم عاري از اين اصل هم اشاره اي داشته باشد٬ چيزي به خاطرم نيامد. عكس فوق ولي كه توسط ديگر دوستي به همراه عكس هاي جالب ديگري برايم ايميل شده بود در اين باره بسيار ياري رسان است.