این روزها حتی فرصت یک لیوان چایی خوردن و موسیقی گوش دادن را هم نمی کنم. حتی نفهمیدم که شرق کی از بند در آمده. می شنوم که انتخاباتی نزدیک است. نمی دانم آیا انتخابات مجلس است یا شوراها یا ریاست جمهوری!.. پریروز ولی در فرودگاه اهواز و پس از آن تا تهران ساعتی انگار آسمان و زمین متوقف شد تا بانگی و نوایی را گوش دهم. مهم نبود چه٬ فقط می خواستم چیزی گوش دهم. البته موسیقی های روی دستگاهم را همه دوست دارم. اولینش را ولی حواسم نبود و یادم رفته بود که بهنام برایم ریخته بود. نمی دانم از کیست اما بسیار دل چسب است. آهنگ اسپانیایی "amor mio, amor mio por favor" را می گویم. کوتاه بود و باب چندین بار شنیدن. پس از آن ولی ابوعطای شجریان بود و تار پیرنیاکان و شعر سعدی: بازت ندانم از سر پیمان ما که برد. تمام که شد ناگهان تکه پاره ای از ماهور با شعر دوباره سعدی تا دور دست خاطره ای مرا با خود برد تا اشک حریم نشین نهان خانه مرا از پشت هفت پرده به بازار آورد: مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی٬ که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم.
در خانه ولی آثار تازه شجریان دلم را زد. دگر صدایش و بانگ و نوایش٬ هم او و هم حتی تار علیزاده٬ به دلم نمی نشیند. از سرسری خوانیشان و نوازیشان بدم می آید. آن های و هوی و نعره مستانم آرزوست.
۱- آن زنبور را دیدی که بی هوده روست؟- هر جا رایش بود٬ می نشست. قصاب چند بار از روی گوشت براند. ممتنع نشد. سوم بار تبر برآورد٬ سرش جدا کرد. بر زمین می غلتید و می پیچید. قصاب گفت "نگفتمت که هر جا منشین؟"
۲- هر فسادی که در این عالم افتاد از این افتاد که یکی یکی را معتقد شد به تقلید یا منکر شد به تقلید.
۳- رسول از معراج آمده بود. هر کسی از آن اندیشه که در آن بود سوال می کرد: یکی از دیدار٬ یکی از صفت بهشت٬ ... فاطمه گفت "من آن ندانم. من خوفی دارم. صفت دوزخ بکن!"
۴- هر که را خلق و خوی فراخ دیدی و سخن گشاده و فراخ حوصله که دعای خیر همه ی عالم کند که از سخن او تو را گشاد دل حاصل می شود و این عالم و تنگی او بر تو فراموش می شود٬ نه چنان طبع گشاده که کفر گوید تا تو بخندی٬ بل که چنان محض توحید گوید که تو همچو سراج الدین از برون می آید آب چشمت و از درون صد هزار خنده باشدت٬ آن فریشته است و بهشتی. و آنکه اندر او و اندر سخن او قبضی می بینی و تنگی و سردی -- که از سخن او چنان سرد می شوی که از سخن آن کس گرم شده بودی٬ اکنون به سبب سردی او آن گرمی نمی یابی٬ آن شیطان است و دوزخی.
۵- یار را دو دست است٬ اما چندان که بجویی٬ چپ نیابی: هر دو دستش راست است.
(مقالات شمس)