تبليغاتX
سمیرمی

سلام بر آنان

که در پنهان خویش

بهاری برای شکفتن دارند

(سلمان هراتی)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 14:25  توسط   | 

رفتم ميوه بگيرم ميوه فروشي پر تنگ بود و ماهيان قرمز.  موجوداتي كه به گفته آن شاعر بروجني اگر رنگي نبودند در اين تنگ به اين تنگي نبودند.  بسيار دل آزار است تماشاي كشتار همگاني اين موجودات نازنين در آغازين روزهاي سال نو٬ بويژه آنكه چند هفته اي در مسلخشان مي بيني.  تا به نفرين اين نازنينان گرفتار نياييم تنگ آب سفره هفت سين مان را آيا بهتر نيست با سيب سرخي پر ببينيم؟!

 آسمانها و زمين يك سيب دان

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 13:59  توسط   | 

ترم که شروع می شود باید عزا بگیرم.  انگار همه کارهای عالم٬ همه جلسات مربوط و نامربوط دنیا ناگهان با هم شروع می شوند.  ناگهان می بینی کتابی را داخل کیفت٬ مقاله ای را مچاله در دستت چند ماهی و شاید سالی همه جا دنبال خودت می بری و هیچگاه فرصت نمی کنی بدانی و بخوانی واقعا چه حمل می کنی -- کمثل الحمار٬ یحملون اسفارا -- هر روز صبح میزت را پوشیده می بینی از انبوه نامه ها که می آیند و می آیند و می آیند و هیچگاه تمام نمی شوند.  انبوه نامه ها که بایستی جواب بدهی و بنویسی و بنویسی و بنویسی و هیچگاه راحت نمی شوی.  هر روز خودت را در جلساتی می بینی که باید بنشینی و بنشینی و بنشینی و هیچگاه هم کاری نکنی و کاری نکنند و راهی نروی.

از زیر خروارها سخنرانی و جلسه و جلسه و جلسه بیرون می آیی٬ خسته و با ذهنی خالی از هر آنچه علمش می خوانی.  ناگهان خودت را می بینی در کلاس و روبروی آنانی که عالمت می پندارند.  تخته سیاه ها دیگر سبز هم نیستند.  سفیدند.  نشان از ذهن خالی و خسته استاد و نه دیگر حتی ذهن شاداب و جوینده دانشجو.  ترس ات می گیرد.  شاید رفتن و گریختن از این کویر سرد و سخت آرامت کند.  شاید تو هم باید روزی سرزمین شعر و موسیقی را به هوای خیالی موهوم رها کنی و بروی.  چشمانت را می بندی.  نیت میکنی و آرام دیوان شمس را می گشایی:

درخت اگر متحرک شدی ز جای به جای     نه جور اره کشیدی نه زخمهای تبر

بوی هجرت می آید.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 13:8  توسط   |