درخت محبوب من
تو هم مثل منی
مثل من خودت را به زور سرپا نگه داشته ای
مثل من هوا را چنگ زده ای تا نیفتی ...
مثل من خودت را به دیوار همسایه تکیه داده ای
تا باد تو را نبرد...
درخت من
تو هم مثل منی
تو هم شب که می شود
روی شانه هایت قوز می کنی
و تا صبح
در شاخه هایت گریه می کنی ...
آرام آرام...
درخت محبوب من
مردم به چه چیز من و تو حسرت می خورند؟
مردم که نمی دانند
یک درخت
و یک آدم
چقدر می توانند
بزرگ باشند
و چقدر تنها ...
و چقدر
تنها ...
- شل سیلور استاین
سخنان آخرش تنها خدانگهداریی می نمود٬ اگرچه پیرمرد هنوز شمرده می گفت و هنوز مزه کلماتش را بعد از هر ادا می چشید. خداش در نفس آخرین بیامرزاد.
این نوشته محمدرضا نیکفر و دیگر نوشته اش در باره زرنگی ایرانی خواندنی است. بخشی از هر دو نوشته را در زیر می آورم.
"پیامد ادبار یا نمود ادبار تبدیل زبان به بازیای پوچ است، تبدیل زبان به زبانْبازی است، تبدیل آن به «شولم شولم» است. این وراگشت، بحرانِ معناشناختیِ اجتماعی است. با بحران معناشناختی واژهها عمق و حیطهی معنایی معمولی خود را از دست میدهند. ما منظور همدیگر را نمیفهمیم. نمیتوانیم از نشانهها تعبیر درستی دهیم. راست و ناراست از هم تشخیصدادنی نیستند. قولها قول نیستند، صددرصد صددرصد نیست، نمیشود نمیشود نیست، میشود میشود نیست. گفتار ایرانی دستخوش چنین بحرانی است."
"تعلیم و تربیت در ایران، چه در پهنهی خانواده، چه در مدرسه چه در پهنهی عمومی اجتماعی تابع وضعیت سیاسی است. اختناق سیاسی و فرهنگی باعث اختناق پداگوژیک میشود. فرد، مستقل، متکی به نفس، سربلند، جسور، دارای فهم و زبان و منطقی روشن و برخوردار از فانتزی و ویزیون نمیشود. او حرفش را مستقیم نمیزند، نظری را که دارد پی نمیگیرد، خودش را و دیگران را جدی نمیگیرد، دشنام میدهد، اما انتقاد نمیکند، میآموزد که چیزی را تصرف کند، اما نمیآموزد که مسئول چیزی باشد، به او این حس القا نمیشود که برای جهان مهم است که او کیست و چه میاندیشد. او فقط برای خودش انتخاب میکند، نه برای یک جامعه، نه برای یک جهان. او آب زیر کاه میشود. از داستان زمانه این را درمییابد که زبان سرخ چگونه سر سبز را بر باد میدهد. او دورو میشود. او وقتی موفق میشود که در مفهوم ایرانی کلمه "زرنگ" باشد. در هیچ کلمهای چون "زرنگی" رذایل ملی ما متبلور نشده است."
"زرنگی تلاش برای بقاست، تلاش برای روی آب ماندن است، تلاش برای بالاکشیدن خود است. زرنگی ایرانی پدیدهای متناقضنماست، زیرا تلاش برای پیشبرد کاری یا رسیدن به هدفی با کمترین تلاش است. زرنگ ایرانی بیعُرضه و سادهلوح مینامد کسی را که درستکار باشد، در صف نوبت مانَد، رعایت دیگران را کنَد، زحمت کشد و بر خود چیزی را روا نداند که بر دیگران میداند و برعکس برخود چیزی را منع نکند، که بر دیگران میکند."
این تبریک یکی از دل نشین ترین هایی بود که همین الان از داوود صادقی دریافت کردم. شعر از خودش است. پینگلیش ارسال کرده بود آن هم به وجهی که اصلا قابل فهم نبود. تلفن که زدم خواب بود. خنده های این پسر مثل شعرش٬ مثل خودش٬ باغ است و آبشار.
امروز صبح ولی صدای تو از آن دور دست٬ از آن سوی آبها دیوانه ام کرد. دستانم لرزید. دلم هم. دیده ای که در حضورت نفسم به شماره می افتد. سلامم که می کنی پرواز می کنم یادم که می کنی می میرم. به من نگو آقای دکتر. من علیرضای تو ام. شاگرد همیشه تنبل تو. حتی در پیش نام تو هم سر افکنده ام. چرا که شرم همی آیدم ز حاصل خویش.