تبليغاتX
سمیرمی
به نام خدایی که از آسمان
به من یا شما آب و نان می دهد
به نام خدایی که آن دورها
نشسته است و دستی تکان می دهد

به نام خدایی که آواز را
به یک جوجه گنجشک تقدیم کرد
و کوک همه سازها را خودش
نشست و صبورانه تنظیم کرد

به نام خدایی که در دستهاش
یکی مثل خورشید خوابیده است
یکی مثل خورشید هر روز صبح
به شبهای تاریک تابیده است

خدایی که یک روز توتی بزرگ
برای من از شاخه ها چیده بود
و در استکان پر از چایی ام
شبی تا سحر٬ مست٬ رقصیده بود

خدایی که تا سالها پیش از این
همین دور و برهای من خواب بود
همین دور و بر ها همین کوچه ها
همین سایه یا چشمه ای آب بود

به نام خدایی که یک روز صبح
به ناگاه از کوچه هامان گریخت
............

و من همچنان روزها ماهها
برای خدا هم دعا می کنم
و من خانه ای در همین کوچه ها
برای خدا دست و پا می کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 13:0  توسط   | 

دنیا چو حباب است٬ ولیکن چه حباب؟
نی بر سر آب بلکه بر روی سراب
آن نیز سرابی که ببینند به خواب
وان خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب

نمی دانم از کیست.  شاید چندان شاعرانه نباشد اما بسیار عمیق است.  نه از سر نا امیدی و یاس که حاصل اندیشه ورزی مردانه فیلسوفی بوده است صبور.  هراسانم می کند گاهی و گاهی آرام آرام نتیجه استدلالاتم می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 12:41  توسط   | 

وجودم شهریست پر نیک و بد.  پر دیوان و پر ددگان.  می گویم ای دیو برو.  خرناسه ای می کشد مهیب.  به آن دیگر پهلو می غلتد.  شکمش را می خاراند.  نمی رود.  می گویم ای دیو برو.  نمی رود.  نمی شنود.  نمی ترسد.  نه حتی از شکستن پنجره ای به توپ سرگردان کودکی بازیگوش.  می گویم ای دیو برو.  چرخی می زند.  دستش را می گذارد زیر سرش.  خمیازه ای می کشد کشدار و زشت و من را خیره می شود.  نمی رود.  نمی رود.  من باید که بروم.  کفشهایم کو؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 9:33  توسط   | 

برف آمده بود دیشب٬ از دور
از دورترین نقاط دنیا
از خانه گرم و روشن نور

برف آمده بود و ناگهانی
انگار خدا به شانه ام ریخت
انگار یکی ستاره ها را
هی بوسه زد و به خانه ام ریخت

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 8:43  توسط   |