به نام خدایی که آواز را
به یک جوجه گنجشک تقدیم کرد
و کوک همه سازها را خودش
نشست و صبورانه تنظیم کرد
به نام خدایی که در دستهاش
یکی مثل خورشید خوابیده است
یکی مثل خورشید هر روز صبح
به شبهای تاریک تابیده است
خدایی که یک روز توتی بزرگ
برای من از شاخه ها چیده بود
و در استکان پر از چایی ام
شبی تا سحر٬ مست٬ رقصیده بود
خدایی که تا سالها پیش از این
همین دور و برهای من خواب بود
همین دور و بر ها همین کوچه ها
همین سایه یا چشمه ای آب بود
به نام خدایی که یک روز صبح
به ناگاه از کوچه هامان گریخت
............
و من همچنان روزها ماهها
برای خدا هم دعا می کنم
و من خانه ای در همین کوچه ها
برای خدا دست و پا می کنم
نمی دانم از کیست. شاید چندان شاعرانه نباشد اما بسیار عمیق است. نه از سر نا امیدی و یاس که حاصل اندیشه ورزی مردانه فیلسوفی بوده است صبور. هراسانم می کند گاهی و گاهی آرام آرام نتیجه استدلالاتم می شود.
وجودم شهریست پر نیک و بد. پر دیوان و پر ددگان. می گویم ای دیو برو. خرناسه ای می کشد مهیب. به آن دیگر پهلو می غلتد. شکمش را می خاراند. نمی رود. می گویم ای دیو برو. نمی رود. نمی شنود. نمی ترسد. نه حتی از شکستن پنجره ای به توپ سرگردان کودکی بازیگوش. می گویم ای دیو برو. چرخی می زند. دستش را می گذارد زیر سرش. خمیازه ای می کشد کشدار و زشت و من را خیره می شود. نمی رود. نمی رود. من باید که بروم. کفشهایم کو؟
برف آمده بود و ناگهانی
انگار خدا به شانه ام ریخت
انگار یکی ستاره ها را
هی بوسه زد و به خانه ام ریخت