تبليغاتX
سمیرمی

همه خوبند. تخته سیاه علی از نوشته ای تازه سیاه شده و محمود به شعری زیبا فضای نی نامه اش را آراسته. حامد خوش و خندان می نماید و رضا هنوز همچو باد بهاری گره گشاست. مهرسا به شیوه پری زادگان در کار آفرینش مهر و هنر است و سکوت مهربان هم چندی است در کنج این صفحات نغماتی مهر آگین می آوازد.  حال همه تان خوب است.  حال من چگونه است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 16:37  توسط   | 

آنقدر قورمه سبزی قورمه سبزی کردم تا بالاخره حاجتم دادند.  رضا هم که امروز مورد الطاف فاطمه خانم قرار نگرفته بود و اکنون هم ما را به باران عناب و توت و انجیر شکر گزار نموده ( به مصداق آیه شریفه و مکرو و مکر ا...) قورمه سبزی خورد.    محمود هم در بین پیامها سروده دوستش مسعود را آورده بود که حیفم می آید همه آن پیام را اینجا نیاورم:

قرمه سبزی بی تو دلگیر است باز
یک نفر بغضـــش گلو گیر است باز
عشـــــق ما یک بازی بی مـزه بود
انفــجـــــــاری در نـــــــوار غزه بــود
شعر از دوست قدیمیم مسعود است. گفتم بد نیست در این آشفته بازار قرمه سبزی و فسنجون یادی از او بکنیم به علیرضا هم پندی مشفقانه بدهیم!
وقت لقمان است ای لقمه برو!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 16:29  توسط   | 

حضرت شیخ هاشم البریطانی٬ آن مرد اوقات نرمی و سختی و آن اوستاد مخازن نفتی٬ ما را که شیخ عالم باشیم به دیار کفر فراخوانده اند.  مرقومه ایشان را بی کم و کاست می آوریم تا سالکان طریق را مشعلی باشد دل نواز و یادگار بماند از این شیخ که بزرگ و نیکو مردی است.

-------

هو الرزاق

حضرت مستطاب٬ شیخ لا جراه له ذره مثقالا ابدا و لا انصافا له خردلا

آقای شیخ علیرضا سمیرمی٬ وسع ا.. شکمکم عرضا و طولا

بعد التحیه و السلام٬ مستدعی است حسب وصول این مرقومه فی الفور آن وجه منور به جانب دیار کفر گردانید و هجرت آغاز نمایید که ذات حق تعالی فرمود : ان ارض ا... واسعه فان مللو (ملول گردیده شدید!).  من السمک و الدجاج به شهر طهران٬ فاخرجوا من دیارکم و عزم هجرت نمایید.

 بساط عیش و طرب بر پاست ولیکن لهو و لعبی در کار نیست!.. باری زیادت است ولیکن این احقر درویشان و اصغر شیوخ متمنی است که آن قائد عظما بدون فوت وقت در کار تجارت لب لعل و آغوش گرم درافتند که حسرت دنیا و آخرت بر دل خواهند گذاشت اگر چنین نکنند.  التذاذ و ابتهاج ما صد چندان خواهد بود اگر آن پیر معرفت دست در دست جوانکی سیمین روی و پری خوی کلبه ما را به ضیاء خود نورانی نمایید.  احسن فسنجونیات و قورمه سبزیجات علی سرر متقابله موزون به اذن ا... تعالی.

شیخ هاشم البریطانی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 14:45  توسط   | 

دیگر از هرچه مرغ و از هرچه ماهی است بدم می آید.  اینجا فقط مرغ و ماهی ناهارمان است.  از مرغ و ماهی های این دانشکده واقعا دلم گرفت.  اون قرمه سبزی ها و فسنجون های هاشم و مژگانم آرزوست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 13:41  توسط   | 

تو مبسر کلاسمان بودی آن روزها که هنوز نشناخته بودمت و هنوز به تو حسودیم نمی شد.  اولین کارت تبریک سال نو را از تو یاد دارم.  مینیاتور چند سوار در حال بازی چوگان.  پشت کارت هم نوشته بودی:

دوستی با مردم دانا چو زرین کوزه ایست    نشکند ور بشکند .....

بعدها همیشه به تو حسودیم شد.  همه بیست ها مال تو بود و به قول آقای امامی مدیر همه جوایز هم.  همانروزها معلمم شدی و من همه مشقهایم را برای تو می نوشتم.  دانشگاه هم پیش تو مشق می گرفتم.  نبضم را می گرفتی و هیچ نمی گفتی.  اشعارم را تصحیح می کردی و هیچ گاه تحسین نکردی و من هیچ گاه شاعر نشدم.  حضورت در این سرای دستپاچه ام کرد.  همه صفحه را از ترس اشتباهی٬ چیزی٬ هراسان گشتم.  این یکی شاگرد هنوز تنبل است.

پی نوشت: باران عزیز٬ شیخ محمود در دیباچه گلشن رازش ادعا می کند که شعر نمی داند و شاعری نمی کند.  و برای اینکه ادعایش را دلیلی بیاورد یکی از ابیاتش را به عمد اینگونه می گوید:

همه دانند کاین کس در همه عمر      نکرده هیچ قصد گفتن شعر

می دانم که مبسر (مبصر) از ریشه بصر است.  آنکه ناظر است.  آنکه می پاید.  سر و ته نوشته بالا به خوبی٬ چنانکه علی هم گفته٬ به هم می چسبد و یکی دلیل درستی دیگری است.  باری همه این نوشته و دیگر نوشته ها فدای آن الطاف به انواع عتاب آلوده دوستان٬ بویژه شما که در حضرت محمود بهشتی آشیانید.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 16:38  توسط   | 

روز از شما مبارک باد.  روزها می آیند که بر شما مبارک شوند.  مبارک شمایید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 12:1  توسط   |