دیشب خودم را با تو احیا کردم. ناگاه وحی شدی و قرآن من شدی. صبح که برخاستم سجاده ات هنوز پهن بود. خورشید طلوع می کرد و همه عالم آمرزیده شده بودند. این را از آن تسبیح صد دانه دانستم و از آن اذان که در گوشم خواندی. آه!.. بزرگا مردا که تویی!..
عجیب هوسبازم. و می گویم فاش تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام. سنگهایم را واکنده ام. با همه. با خودم. با تو. حتی با همین گلها که فرناز آورده. و عجیب زیبایند. نگاهشان که می کردم روزه چشمانم باطل شد از چریدن این همه زیبایی.