تبليغاتX
سمیرمی

دیشب خودم را با تو احیا کردم.  ناگاه وحی شدی و قرآن من شدی.  صبح که برخاستم سجاده ات هنوز پهن بود.  خورشید طلوع می کرد و همه عالم آمرزیده شده بودند.  این را از آن تسبیح صد دانه دانستم و از آن اذان که در گوشم خواندی.  آه!.. بزرگا مردا که تویی!..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 17:32  توسط   | 

ای آسمان که بر سر ما چرخ می زنی
در عشق آفتاب تو هم خرقه منی
والله که عاشقی و بگویم نشان عشق؟
بیرون و اندرون همه سر سبز و روشنی
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 9:14  توسط   | 

عجیب هوسبازم. و می گویم فاش تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام. سنگهایم را واکنده ام. با همه. با خودم. با تو. حتی با همین گلها که فرناز آورده.  و عجیب زیبایند. نگاهشان که می کردم روزه چشمانم باطل شد از چریدن این همه زیبایی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 16:35  توسط   |