تبليغاتX
سمیرمی

آبی بود به شیرینی عیدی

 

 

 

 

 

 

 

 

آبی بود به شیرینی عیدی٬ حاصل بیابانگردی من و رضا و فاطمه و لیلا و زهره.

آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم    دست از سر آبی که جهان جمله بر آب است

به چشم شبنم این بوستان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به چشم شبنم این بوستان گل افتاده است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 9:25  توسط   | 

رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتش 
در آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم 
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 12:3  توسط   | 

ديگر ساعت بر دست ِ من نخواهي ديد!
من بعد عبور ِ ريز ِ عقربه ها را مرور نخواهم كرد!
وقتي قراري ما بين نگاهِ من
و بي اعتنايي نگاه تو نيست
ساعت به چه كار ِ من مي آيد؟
مي خواهم به سرعت ِ پروانه ها پير شوم
مثل همين گل سرخِ ليوان نشين
كه پيش از پريروز شدن امروز
مي پژمرد!
دوست دارم كه يك شبه شصت سال را سپري كنم
بعد بيايم و با عصايي در دست
كنار خياباني شلوغ منتظرت شوم
تا تو بيايي
مرا نشناسي
ولي دستم را بگيري و از ازدحامِ خيابان عبورم دهي!
حالا مي روم كه بخوابم
خدا را چه ديده اي
شايد فردا
به هيئت پيرمردي برخواستم
تو هم از فردا
دست تمام پيرمردان وامانده در كنار خيابان را بگير!
دلواپس نباش
آشنايي نخواهم داد
قول مي دهم آنقدر پير شده باشم
كه از نگاه كردن به چشمهايم نيز
مرا نشناسي
شب بخير ...
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:25  توسط   | 

ديگر هيچ فرقي نمي كند
آسمان قد پياله باشد يا دريا
حتي اگر پشت در خانه ات يك جفت كفش زنانه هم ببينم
نمي پرسم دستان چه كسي برايت
ياس و انار و كبوتر آورده بود
مي روم حوالي علاقه ي خلوت آن سال ها
مي روم دنبال كسي كه با من تا نور مي آيد
با من تا ستاره
با من تا دربند ، تا دريا
مي روم و ديگر نمي پرسم
سهم من از اين همه سبز كه سرودم چيست
حالا مي توانم لباس هاي سبزم رابيرون بياورم
و سياه بپوشم
مي توانم تمام ستاره هاي سبز را با تفنگ ساچمه اي هدف بگيرم
ديگر نه رد پاي پروانه را دنبال مي كنم
نه رنگين كمان را
همه چيز مال خودت
سه شنبه و دي و انار و كلمه
براي سه شنبه انار دانه كن
تمام روزهاي باران را از آستين آسمانت خشك كن
نام مرا هم در كوچه اي بن بست تنها بکار و برو
حالا يك فنجان قهوه براي خودت بريز
نه انگار صداي گريه اي غريب
از قصه هاي سفيد دختري
آيينه ات را خاموش مي كند
تو قهوه ات را بنوش ...

این شعر مریم اسدی چه سادگی دلچسبی دارد!.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 15:51  توسط   | 

به زانو می افتم.  ترسیده ام.  دیوانه ام می کند این شیخ و همه دو سالی از من بزرگتر است.  می آید در آغوشم می گیرد که آخر سرد نیا و برف نیا.  تلخی مکن شگرف آ.  دستم می لرزد.  دلم هم.  در را که باز می کند از آن ته صدای نعره مولانا را می شنوم که:

یک خانه پر ز مستان٬ مستان نو رسیدند

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 12:35  توسط   | 

در جهان و در میان مردمان مختلف که می‌گشتم "بسیار چیزها می‌دیدم که پیش ما سخیف و رکیک است، ولی اقوام بزرگ دیگر آنها را می‌پذیرند و معمول می‌دارند. و از این رو عبرت می‌گرفتم، که عقاید و ملکاتی را که فقط از راه انس و عادت پیدا کرده‌ام، چندان مسلم نپندارم، و از این راه کم‌کم بسیاری از اشتباهات را از خود دور می‌کردم که روشنی طبیعی ذهن را مایه‌ی تیرگی است و مانع از آن است که شخص به درستی تعقل نماید."  (گفتار در روش.... دکارت)

نوشته های محمدرضا نیکفر٬ فیلسوف ایرانی ساکن آلمان٬ همیشه خواندنی و آموختنی هستند.  سادگی٬ استواری و دقت نوشته های ایشان همواره ستودنی است.  نوشته های اخیرش درباره تفکر انتقادی در اندیشه زمانه ولی سادگی مبارکی دارند. لینک این بخش از رادیو زمانه را هم افزوده ام.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 14:55  توسط   |