تبليغاتX
سمیرمی

حالم بد است.  سمیرم خونم بشدت آمده پایین.  دهانم مزه آبی و آمرود گرفته.  همه جا بوی سیب می آید.  چشمانم آلبالو گیلاس می چینند و دلم هوایی شده.  هوای دیدن دارم و باز دیدن و باز دیدن و باز .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 16:56  توسط   | 

چنانکه به نادر افتد که مردمی که نجارت نآموخته تختی نیک تواند تراشید٬ به نادر افتد که مردمی منطق نآموخته علمی مکتسب بر وجهی کامل حاصل تواند کرد.  بل همچنان که بیشتر مردم که نجارت ندانند قادر باشند بر آنکه چوبی بتراشند اما واثق نباشند به آنکه آن چوب به آن تراشیدن به اصلاح آید یا نیاید٬ بلکه تباه شود٬ بیشتر مردم که منطق ندانند٬ در معانی تصرف توانند کرد٬ اما واثق نباشند به آنکه از آن تصرف علمی حاصل شود یا نشود٬ بلکه در حیرت بیافزاید٬ یا در ضلالت افکند.  و نه هر که کاری کند داند که چه می کند٬ یا چه می باید کرد٬ بلکه بسیار کسان باشند که در کارها شروع کنند بر سبیل خبط.  و همچنین باشد حکم کسانی که طلب علوم کنند و بر صناعت منطق واقف نباشند.

(اساس الاقتباس خواجه نصیر طوسی) 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 14:33  توسط   | 

هر یکی به چیزی مشغول و به آن خوش دل و خرسند.  بعضی روحی بودند٬ به روح خود مشغول بودند.  بعضی به عقل خود٬ بعضی به نفس خود.  تو را بی کس یافتیم.  همه ی یاران رفتند به سوی مطلوبان خود و تنهات رها کردند.  من یار بی یارانم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 11:42  توسط   | 

آذربایجانی که تمام می شود انگار یک نفر می آید همچین آرام و لطیف زیر گوشت می خواند: ساقی نامه را بزن٬ ساقی نامه.  محال است که نزنی.  نمی شود.  نشدنی است.  انگار معتاد شده ای.  انگار که دماغت بخارد و باید بخارانی اش.  باید حتما ساقی نامه را تا انتها بروی.  آنهم آرام و بی آشفتگی.  بعدش٬ صوفی نامه و صوفی نامه و صوفی نامه و کشته مرده.  و مگر رهایت می کند این صدای عجیب!.. حالا حصار ماهور.  خسته شده ای اما رها نمی کند.  این دامنت را می گیرد و می کشد و می کشد و می کشد و نیش ات می زند و نیش ات می زند که بزن.  تکانت می دهد که بزن. سیلی ات می زند و می زند و می زند که بزن.  رهایت نمی کند.  استادم می گفت داخل حصار که شوی هم آنجا می مانی.  حصار می زنی و حصار می زنی و حصار می زنی و دیگر نمی خواهی که از حصار در آیی.  دیگر گرفتار شده ای.  بدبخت شده ای و تمام شد رفت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 14:51  توسط   | 

در می زنن
تلق تلق در می زنن
شاه اومده با لشگرش
با لشگر دور و برش
چشم می خواد٬ نیگا می خواد٬ نیگای بی گنا می خواد

بزن بریم٬ اینجا نمون

اینجا خدا صدامونو نمی شنوه

صدای نعره هامونو 

نعره های خدا٬ خدا٬ خدامونو نمی شنوه 

قطار قطار

جان قطار

بخشی است از شعر گونه ای که روزگاری از زبان کودکی ام گفته ام.  داستان کودکی (عامی مردی٬ شهیدی) که شهرهای آسمان را مسافر است.  این روزها ولی همچون کاتب تخته سیاه هراسان دنیای بی کودکم.  کودک هنوز همه ی خودش است.  هنوز کودک است و کل دنیایش همان یک کوچه ی خاک و خاک بازی هاست.  برای کودک هیچ خطی قرمز نیست.  همه٬ خودی که نه بلکه خود خودش اند.  او به یک پرنده همانقدر خیره می شود که به فواره ای آب و یا حتی فواره ای آتشفشان. همگان رفیقی هستند و عزیزی که در گردنشان دست بیاندازد و دوستت دارم را به ساده تر گونه ای ببوسدشان و بگویدشان و خواب آرامش را سوار بر شانه های رهگذرشان بگذراند که همه خوبند و همه خودش اند.

هنوز آنقدر بزرگ نشده که دنیا را از پشت عینک ببیند.  تا همه دنیا را و آدمها را و جنگلها را و دشت ها و دریا ها را تقسیم کند و تا دنیا را پر فحش کند که تو شیطانی و من خدا٬ که تو دیوانه ای و من عاقل٬ که آنجا جهنم است و اینجا بهشت.  نه نصرا.. را می شناسد و نه آرمانش را و نه صهیونیسم و آرمان شهرش را.  بزرگ است و می خواهد بزرگوار بماند.  می خواهد زندگی کند و بوی زندگی بدهد.  می خواهد با همه ی آنهای دیگرش در همه ی کوچه های دیگر دنیای خودش بنشیند و خاک بازی کند.  می خواهد در همه ی چمنهای دنیا غلت بزند.  دنبال همه ی شاپرکهای عالم بدود.  از همه ی درخت های دنیا بالا برود.  به آواز همه ی پرندگان عالم گوش دهد.  طعم همه ی توت های دنیا را بچشد.  با همه ی توپ های دنیا بازی کند.  همه کارتون های قشنگ را ببیند و هر گاه خسته شد٬ هر طور که دلش خواست و هر جا که خوابش برد٬ بخوابد.  بی خیال حتی آواز پر شاپرکی که بد خوابش کند.

نه پناهگاه می شناسد و نه از آنها که در دنیایش پناهگاه ساخته اند خوشش می آید.  از نصرا.. بدش می آید.  از صهیونیسم بدش می آید.  از همه چیزهای بد بدش می آید.  از حزب ا.. و حزب الشیطان و حزب الچیزهای دیگر بدش می آید.  او دنیای خودش را می خواهد.  مادرش را می خواهد.  عروسکش را.

خوابش می آید.  بگذاریم کمی بخوابد.  شاید دوباره خواب ببیند که یکی بود آنکه یکی نمی نمود.  شاید به خواب ببیند که عینکها از چشمها افتاده.  دیگر دنیا پر از فحش نیست.  پر از خدا و شیطان نیست. پر از نصرا.. ها و نصرا.. دوست ها نیست.  پر از صهیونیسم و یسم های دیگر و صهیونیسم دوست ها و یسم دوست های دیگر نیست.  شاید که اینها را ببیند و بهتر از اینها را ببیند و خدا کند که ببیند.  آخر خوابش رویای صادقه است. 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 16:41  توسط   | 

بهار با تو درختی است بینهایت سبز        دریغ و درد از این روزهای پاییزی
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 18:25  توسط   |