تبليغاتX
سمیرمی
یکی چراغ سبک در دست داشتم.  سگ عف کرد٬ از هیبت او در خانه گریختم و از آن خانه در خانه ی دیگر.  بعد از آن٬ در تنور بزرگ درجستم.  گفتم "های٬ ای مادر٬ سلاحم بیار! های٬ ای مادر٬ شمشیرم بیار! های٬ ای مادر٬ نیزه ام بیار! برون رو٬ ای مادر٬ به سرٍ محله٬ آن سگ سرخ را بگو عف کردی؟ عف تویی٬ عف پدر و مادرت! اگر مردی٬ بیا به سرٍ تنور٬ نیزه ات در بینی خلم!"

زهی قرآن پارسی٬ زهی وحی ناطق پاک! حالتی بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 12:31  توسط   | 

من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامعلي
که از درخت به زير افتاد
پس گاوان از گرسنگي ماغ کشيدند
وبا غيظ ساقه هاي خشک را جويدند
چه کسي براي گاوها علوفه مي ريزد؟


من هم مي ميرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زايمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسي جاجيم مي بافد؟


من هم مي ميرم
اما نه مثل حيدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خديجه بقچه هاي گلدوزي شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسي اسبهاي وحشي را رام مي کند؟


من هم مي ميرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگي
پس مادرش کتري پر سياوشان را
در رودخانه شست
چه کسي گندم ها را به خرمن جا مي آورد؟


من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامحسين
از مارگزيدگي
پس پدرش به دره ها و رود خانه هاي بي پل
نگاه کرد و گريست
چه کسي آغل گوسفندان را پاک مي کند؟


من هم مي ميرم
اما در خياباني شلوغ
دربرابر بي تفاوتي چشمهاي تماشا
زير چرخ هاي بي رحم ماشين
ماشين يک پزشک عصباني
وقتي که از بيمارستان بر مي گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسليت روزنامه
زير يک عکس 6در 4 خواهند نوشت
اي آنکه رفته اي...
چه کسي سطل هاي زباله را پر مي کند؟

(سلمان هراتی)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 8:58  توسط   | 

 

آن کودک صورتی پوش که آن میانه به ما نگاه می کند همانست که " از او می پرسی٬ خانه دوست کجاست؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 17:58  توسط   | 

در نوشته پیشین آورده ام که اگر دو معنا جمع پذیر نباشند آنگاه به ضرورت منطقی نمی توان کلمه ای داشت که این هر دو معنا را با هم شامل شود.  این عبارتی است معتبر٬ چرا که انگار می گویم: جمع ناپذیر بودن = جمع نا پذیر بودن.  اما آیا معانی جمع ناپذیر هم می توانند باشند؟

 دمای آب داخل لیوان روبروی من یا بیست درجه هست یا نیست.  یعنی یکی از این هر دو حتما صادق است و نمی تواند که دمایش بیست درجه نباشد غیر بیست درجه هم نباشد.  یا نمی تواند بیست درجه باشد غیر بیست درجه هم باشد.  این هر دو پدیده نه می توانند با هم باشند و نه می توانند با هم نباشند (به گفته حافظ بازی چرخ یکی زین همه باری بکند).  اما اگر بگویم معنای کلمه الف می شود "ترسو" آیا به ضرورت منطقی نمی توانم بگویم که کلمه الف معنای دیگری هم دارد معادل "شجاع"؟ آیا گفتار بالا در مورد معنای کلمه الف هم صادق است؟  یعنی آیا الف یا فقط به معنی ترسوست و یا فقط به معنی شجاع؟  وقتی می گویم "حسن ترسو است" معلوم است که نمی توانم بگویم "حسن شجاع است".  حسن یا ترسوست یا شجاع (ترسو تر و شجاع تر را نمی گویم) و نمی تواند که هر دو باشد. نمی تواند هیچ کدام هم نباشد.  یکی از این دو صفت و تنها یکی و حتما یکی از آنها صفت حسن است.  همان گونه که بیست درجه بودن یا نبودن دمای آب صفت آب است.  صفتی است که من به آب یا حسن نسبت می دهم.  اما معنا صفت کلمات نیست.  معنا قراردادی است که کاربران یک زبان برای استفاده از یک واژه وضع می کنند.  توقف ماشینها به محض قرمز شدن چراغ معنایی قراردادی است و در جای دیگری ممکن است به حرکت آنها قرار داد شود.  همین کلمه "بازسازی" شاید نمونه خوبی باشد.  می تواند هم معنای باز (دوباره) ساختن٬ دوباره سر هم کردن و ترکیب کردن را برگوید و هم معنای باز (جدا) ساختن و تجزیه کردن را.  یعنی دو معنای متضاد ترکیب و تجزیه را داراست.

به نظرم می آید در ترجمه دو واژه که دارای اشتراک معنایی هستند به دو واژه متفاوت هیچگاه ضرورت منطقی وجود ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 15:23  توسط   | 

داریوش محمد پور٬ صاحب ملکوت ٬ اخیرا بحثی را در نقد یکی از نوشته های سعید حنایی کاشانی٬ نویسنده فل سفه٬ درانداخته که هنوز هم به انجام مشخصی نینجامیده است.  این نوشته هم در آن راستا نخواهد کوشید.  تنها تلاش می کنم یکی از استدلالهای آمده در ابتدای هر دو نوشته را بازسازی نمایم.  سعید هنوز بر آن نوشته پاسخی نیاورده و داریوش آشوری هم گویا ترجیح می دهند بیرون از این نزاع بمانند.

فرض کنیم واژه A در زبانی دارای معانی {C, D, X} و واژه B در همان زبان معانی {E, F, X} را دارا باشد.  به عبارتی هر دو واژه در معنای {X} همپوشانی دارند و اگر گوینده ای فقط همین معنا را منظور دارد می تواند از هر دو استفاده کند.  به زبان نمادین واژه های فوق در زبان مبدا به صورت زیرند:

 A = {C, D, X}      و        B = {E, F, X}

و فرض کنیم در زبان دیگری٬ مثلا زبان فارسی٬  معانی {C, D, X} به { ک٬ د٬ س} و معانی {E, F, X} به {ک٬ ف٬ ی} قابل ترجمه باشند و کلماتی مثل الف و ب هم وجود داشته باشند که همین مجموعه معنا را شامل باشند. به زبان نمادین:

الف = {ک٬ د٬ س}       و      ب = {ک٬ ف٬ ی}

آنچه سعید می گوید این است: واژه های A و B دو کلمه اند با دلالتهای ضمنی و تحلیلهای مفهومی نایکسان و بنابراین "نمی شاید" و "نمی باید" که تنها به یک واژه ترجمه شوند.  داریوش اما مشکلش با "نبایستگی" استدلال سعید است٬ که "نشایستگی" اش را شاید بپذیرد.  می گوید هیچ الزام منطقی وجود ندارد که مرا از استفاده تنها یک واژه در ترجمه واژه های A و B منع کند.  حرف داریوش در شکل بسیار سستش به این صورت است که: اگر در زبان فارسی کلمه ل فقط دارای معنای {ک} باشد آنگاه چه ایرادی دارد اگر من در ترجمه آن دو واژه فقط از کلمه ل استفاده کنم؟  درست است که در سبد معنایی کلمه ل تنها معنای {ک} باقی مانده و آن دیگر معانی از خورجین سوراخ ترجمه افتاده اند اما مگر الزامی منطقی در حفظ آن دیگر معانی هست؟  داریوش ولی این را نمی گوید.  او می گوید که اگر واژه ای مثل ج داشته باشم که حاوی همه معانی الف و ب یعنی دارای معانی {ف٬ ی٬ ک٬ د٬ س} باشد آنگاه معلوم است که می توانم از همین یک واژه در ترجمه واژه های A و B استفاده کنم. و چرا که نتوانم؟ آیا الزامی منطقی مرا منع می کند؟

من هم نبود الزام منطقی را برای مورد بالا در تایید نظر داریوش می پذیرم اما در جامعیتش نه.  گاهی ممکن است معانی خاصی از کلمات الف و ب٬ مثلا معانی {س} و {ف}٬ غیر قابل جمع باشند.  به زبان دیگر٬ نتوان (به ضرورت منطقی نتوان) کلمه ای مثل ج داشت که این هر دو معنا را با هم شامل باشد و٬ به بیانی ساده تر٬ در برخی حالات خاص استفاده از دو واژه متفاوت ضرورت منطقی خواهد داشت.  اینکه واژه های مورد نظر سعید و داریوش در این حالات خاص می نشینند یا نه بحث دیگری است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 11:47  توسط   | 

در کشتزار جانورکی است که از غایت خردگی در نظر نمی آید.  چون بانگ می کند او را می بینند به واسطه بانگ.  یعنی خلایق در کشتزار دنیا مستغرقند و ذات تو از غایت لطف در نظر نمی آید.  سخن بگو تا تو را بشناسند.  (فیه ما فیه)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 11:20  توسط   | 

سایه ها می دانند که چه تابستانی است.

آه چقدر آقای طالب پور خوب است وقتی چایی می آورد و چقدر چایی خوب است وقتی شجریان می خواند.  چقدر شجریان خوب است وقتی ترمودینامیک می خوانی و چقدر ترمودینامیک خواندن خوب است وقتی دانشجویانت هی سر نمی کشند داخل که: استاد ببخشید چند دقیقه وقت دارید؟  آه چقدر همه چیز خوب است و من چقدر دلم می خواهد که گیس دختر سید جواد را بکشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 16:58  توسط   | 

شنودم که صاحب اسماعیل ابن عباد روز شنبهی بود٬ در دیوان چیزی همی نبشت٬ روی سوی کاتبان کرد و گفت: هر روز شنبه من در کاتبی خویش نقصان می بینم٬ از آنکه روز آدینه به دیوان نیامده باشم و چیزی ننوشته باشم.  آن یک روزه تقصیر را در خویشتن اثر می بینم.

 

-----  این حکایت قابوسنامه عجیب تکانم می دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 16:53  توسط   | 

یادم هست روز ازل خداوند دفتر خاطراتش را داد که بخوانم.  بنده خدا خیلی دلش می خواست یکی خاطراتش را بخواند.  اسم دفترش را گذاشته بود "خاطرات تنهایی" و زیرش هم با خط خرچنگ قورباغه نوشته بود : به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی.

خودش هم تندی نشست کنارم٬ به چشمانم خیره شد که یعنی بخوان٬ بخوان (هوس زیر و رو شدن دارم). خواندم:

من خدای تنهایی هستم.  منظورم این است که من به تنهایی خدا هستم.  در آغاز٬ تنها هم نبودم.  فقط خدا بودم.  تنها خدا بودن٬ سخت بود.  پس خدای تنهایی شدم.  حداقل اینکه تنها هم بودم و این خیلی بهتر بود.

خوشم آمده بود.  سرم را که طرفش گرداندم چشمانش را ریز کرد و سرش را هی اینجوری اینجوری تکان داد و ناز شد.  ناز شد٬ عزیز شد٬ خوردنی شد و خواستنی.

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 16:45  توسط   |