تبليغاتX
سمیرمی
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 16:3  توسط  

ز تو با تو راز گويم به زبان بي زباني

به تو از تو راه جويم به نشان بي‌نشاني

   

 

چه شوي ز ديده پنهان كه چو روز مي‌نمايد

رخ همچو آفتابت ز نقاب آسماني

 

تو چه معني لطيفي كه مجرد از دليلي

تو چه آيت شريفي كه منزه از بياني

 

ز تو ديده چون بدوزم كه توئي چراغ ديده

ز تو كي كناره گيرم كه تو در ميان جاني

 

همه پرتو و تو شمعي همه عنصر و تو روحي

همه قطره و تو بحري همه گوهر و تو كاني

 

چو تو صورتي نديدم همه مو به مو لطافت

چو تو سورتي نخواندم همه سر بسر معاني

 

بجنايتم چه بيني بعنايتم نظر كن

كه نگه كنند شاهان سوي بندگان جاني

 

بجز آه و اشك ميگون نكشد دل ضعيفم

به سماع ارغنوني و شراب ارغواني

 

دل دردمند خواجو به خدنگ غمزه خستن

نه طريق دوستانست و نه شرط مهرباني

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 15:4  توسط   | 

گندم کاشته ام. در کوزه ای سفالین و به شمار چند خوشه. آبشان خوب است و هوایشان خوب است و نورشان کافی. این برگهای زرد را ولی نمی دانم. از حافظ که می پرسم این بیت می آید:

هر که در مزرع دل تخم وفا سبز نکرد     زرد رویی کشد از حاصل خود گاه درو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 10:30  توسط   | 

با نماینده ای٬ تو جفت شدی     دوستدار هر آنچه گفت شدی

بختت از در در آمده اخوی      نورعلی برد و دم کلفت شدی

 

نورعلی افشاری نماینده فعلی سمیرم در مجلس شورای اسلامی است.  در روزگار انتخابات٬ باجناقش که از دوستان گرمابه و گلستان است از من مشورت خواست که حمایتش بکند یا نه.  نتیجه بحث٬ اگر جه دلایلم را به خاطر ندارم٬ حمایت ایشان بود. خبر پیروزی نورعلی را که شنیدم دو بیت بالا را نوشتم و برای آن رفیق فرستادم.  اینجا ولی آوردمش که این یکی خاصیت دیوانگی ام به محاق نرود.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 10:8  توسط   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 18:51  توسط   | 

 

یله

      بر نازکای چمن رها شده باشی

                                    پا در خنکای چشمه ای

                                            و زنجره زنجیره یکریز صدایش را ببافد

                               غم سنگینت٬ تلخی ساقه علفی که به دندان می فشری .... (شاملو)

 تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 11:39  توسط   | 

علیرضا جان!آتش زدی به جان! گرفتم که توحلاج هستی اماباوربکن که من اصلن شبیه شبلی نیستم.ولی ازمن می شنوی تا می توانی خودت باش ونه حلاج.همچنانکه خواسته ای یکی راهت نماید وراحتت سازد.شرح دوباره ماجرایی که رفت وخاطرت راسخت ،برای من آنقدرها هم ساده نیست.همینقدربگویم که اصل ماجرا از روی نادانی من درفهم عبارت«راهم نمای به خود»نبود.البته که «خود»های بسیاری ما رااحاطه کرده اند وهرکدام ما را به خود می خواند.همه چیزازروی یک شوخی ساده بود که متاسفانه من فراموش کرده بودم شما دیگر دکتر شده اید وادبیات خاص خویش را درمکالمه می طلبید.نمی دانم چطور بگویم واین را نیز نمی دانم که مقصود مرا و بهتر بگویم عذر بدتر از گناه مرا در خواهید یافت.با این همه وبه اختصار می گویم که،وقتی شما بیاید ویک تابلویی رابیابید وازآن خوشتان بیاید وبعد آن رابی هیچ شرحی روی وبتان بگذارید،می بینید که همه چیز بیشتربه یک کار تفننی ونوعی بازی با رایانه می ماند.درمواجه با این اتفاق که چندان جدی نمی نماید،تعجب ندارد که کمی شوخی می توان کرد.پرواضح است که همه ما عاجزیم وکم وبیش درحال مناجاتیم.اما من نیایش ها وواگویه های یکی مثل  تو را بیشتر در همان دفترچهل برگهای کاهی قدیمی خوانده ام ودوست دارم.

گذشته ازاینها بجوی یکی را که ناراحتت کند.بیمارت نماید.آشفته ات سازد .شاید اینطورراهت نماید به خودت یا خود خودت یاخداوندت و یا به هرانچه دلبندت.به تصدیق وتائید وتشویق چون منی بسنده نکن.مطمئن باش آدم اینجا تنهاست ومن بیچاره ترم ازتو.برای اینکه بعد ازاین به راحتی دلگیرنشوی برگرد طرف کودکی ات.یاد روزهایی که همدیگر را می زدیم.هل می دادیم.به هم فحش می دادیم وبعد با هم دوروبر آبادی ودامنه کوهها می گشتیم وسر به سر مارمولکها می گذاشتیم وچقدر باهم و نه به هم می خندیدیم.این حس وحال البت برای یکی مثل تو اگرنه غیرممکن که کمی مشکل است.ولی خیالت تخت که برای یکی مثل منی که هنوز در ده مانده ام وشهر کم رفته ام نه فقط راحت که یک چیزطبیعی است.من حتی به جای تو هم کودکی خواهم نمود.ازبسکه همچنانکه قبلاً هم گفته ام که من از دنیای بی کودک می ترسم.این همه گفتم ونگفتم که مواظب خودت باش.قربانت علی. ---------

 

پی نوشت:نه شد ونه خواستم که این پاسخ را روی وبت بگذارم.صلاح اگردیدی باویرایش خودت جهت آگاهی دیگران خودت بیاور روی صفحه نظرات وبت.

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 10:34  توسط   | 

جمله "راهم نمای بخود" کژتاب است و موهم حداقل دو معنا:  ۱- راهم نمای به خویشتن خویش. به خودم٬ تا خودم را بشناسم.   ۲- راهم نمای به خودت. تا تو را دریابم و با تو باشم.

منطقی است اگر خواننده ای از نوشته پیشین هر کدام از این دو معنا را دریافته باشد٬ خصوصا که در جمله مورد نظر هیچ نشانه راهنمایی نیست که یکی از دریافتها را بر دیگری رجحان ببخشد.  آن تک بیت حافظ هم در این باره یاری رسان نیست جز اینکه شیرین تر و نمکین ترش می سازد.  "راهم نمای بخود" مبهم هم هست.  یعنی معلوم نیست کدام خود را منظور می کند.  معنوی است یا مادی؟ حقیقی است یا مجازی؟  اینگونه است که دوقلوهای به هم نچسبیده ابهام و ایهام دست در گردن هم نزاعی می آفرینند که خواننده را در آن هیچ گناهی نیست. در حقیقت هم او را هیچ گناهی نیست و نمی توان او را سرزنش کرد که چرا آن دیگر معنا را در نیافته.  کاتب تخته سیاه٬ ولی٬ مرا معلمی کرده.  مثنوی را اول بار از دستنوشته های او خواندم و فیه مافیه و مقالات شمس را اول بار در کتابخانه او جسته ام و در مصاحبت هم او جرعه جرعه آموخته ام و نوشیده امشان و هم او روزی مرا به بخشی از خودم رهنمون شده.  اگر نیایشی از این دست را "ادا و اطوار" بخواند٬ بس خاطر نازک را که از اویش بدرد آید اگر چه در طریقتشان کافریست رنجیدن.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 16:0  توسط   | 

       مردم ز اشتیاق و در این پرده راه نیست      یا هست و پرده دار نشانم نمی دهد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 10:58  توسط   |