تبليغاتX
سمیرمی
بهار سبز در آشوب خشکسالی بود     شکوفه دارترین باغ این حوالی بود

با لهجه ای یزدی آمدی٬ دلم گرفت. یاد حسین هنوز آزارم میدهد. معلمی که به قول کاتب تخته سیاه برای همیشه مدرسه اش دیر شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 9:17  توسط   | 

لباسش ژنده٬ کفشش کهنه٬ شلوارش فرسوده٬ دستانش می لرزند.  همه آنچه دارد دو قوطی واکس٬ یک فرچه و یک برس.  از لرزش زیاد کفشم دو بار از دستش می افتد.  می گویم : دستان شما هم چون دستان من می لرزند.  سرش را بلند می کند.  به چشمانم خیره می شود.  آب دهانش را قورت می دهد.  می گوید: یعنی شما هم از پریروز چیزی نخورده اید!؟....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 8:7  توسط   | 

آیا به گفته آقای حداد٬ غیر منطقی است اگر بوش به نامه آقای احمدی نژاد پاسخی ندهد؟  آیا اصلا چنین نامه ای را پاسخی سزاوار هست؟  و اگر هست آن پاسخ چگونه پاسخی است؟  آیا بیشتر از آن گونه است که این روزها بر روی صفحات موبایلمان به شکل پیامهای کوتاه ظاهر می شوند؟  پاسخهایی شبیه " محمود جان فردا برای نماز بیدارم کن" و یا "هفته آینده مراسم ختنه کنان بوش است و جمعه آینده نیز اگر نماز جمعه به امامت آیت ا.. خامنه ای برگزار شود٬ ایشان حتما در صفوف به هم پیوسته نمازگزاران حاضر خواهند گشت."  باری مقاله امروز محمد قوچانی در سر مقاله شرق در این باره خواندنی است. 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 12:40  توسط   | 

درخت اگر متحرک شدی ز جای به جای     نه جور اره کشیدی نه زخمهای تبر

و فرمود اگر پای رفتنت هست٬ برو.  نمان.  برو آنجا که تو را منتظرند٬ آنجا که آب است و ابر است و آبشار.  باری اگر درختی٬ بمان.  بمان که سبز شوی.  بمان که برگ دهی و بار دهی.  برگ هم اگر ندهی و سبز هم اگر نشوی٬ بمان که بر نهالک بی برگتان ترانه بخوانند.  بمان و باری هنوز هم سفری باش.  برو از درخت به خاک٬ به چوب٬ به قلم٬ به تخته سیاه.

ور آفتاب نرفتی به پر و پا همه شب     جهان چگونه منور شدی به گاه سحر

ور آب تلخ نرفتی ز بحر سوی افق     کجا حیات گلستان شدی به سیل و مطر

وگر تو پای نداری٬ سفر گزین در خویش     چو کان لعل پذیرا شو از شعاع اثر

ز خویشتن سفری کن به خویش ای خواجه     که از چنین سفری گشت خاک معدن زر

(مولانا)  

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:40  توسط   | 

این عیب از پدر و مادر بود که مرا چنین به ناز برآوردند.  گربه را که بریختی و کاسه شکستی٬ پدر پیش من نزدی و چیزی نگفتی.  به خنده گفتی که " باز چه کردی؟ نیکوست.  قضایی بود٬ به آن گذشت.  اگر نه٬ این بر تو آمدی یا بر من یا بر مادر."

و خداوند مرا به زیان برد٬ به ناز برآورد.

من می روم که سر بشویم.  تو چه می کنی؟ می روی؟ می پایی؟

(مقالالت شمس)  

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:54  توسط   | 

خواب دیدم که جمعیتی داشتیم عظیم. و تو در آن خانه٬ حال عظیم خوش٬ روی سرخ شده و مستی می کردی. و من می گفتم که "هله! رواست! مستی کن!"

(مقالات شمس)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:31  توسط   | 

کاربند آن باش که دانی تا برکات آن نادانسته نیز بدانی.
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:39  توسط   | 

پیرزن تنها بود با دستی شکسته از هیمنه سرما.  پیشانی ام را که بوسید آمرزیده شدم و پیشانی اش را که می بوسیدم٬ در گوشم نجوا کردند:  فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی.    گفت: بیشتر بمان اندکی٬ آخر نه اینکه تازه آمده ای؟  گفتمش که بایدم رفت اگر چه میلم به ماندن است.  او ولی ماندن را بی میل بود.  گریان بود آنگاه که می گفت : دعا کن که دیری نمانم.  چشمان قاب گرفته پیرمرد را هم که می بوسید گفتش: خسته ام٬ دیگرم بس است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 10:40  توسط   |