می پرسد که چرا بیشتر نمی نویسی و خوب می داند که من حتی نمی دانم چرا می نویسم. خوب می داند که شبی و شبهایی بر آن شده ام که ببندم این دکان خود فروشی را. مگر نه اینکه اینجا به عرضه خود آمده ام؟ و مگر نه اینکه بنای بسیار این خانه های مجازی همه از سر همین احساس دیرمان و دوربرد خود پرستی و خود خواهی است؟ خودت هم روزی نوشته بودی که آدم اینجا تنهاست. اگر هم کسی می آید به مهمانی ات نمی آید که به مهمانی ات می خواند. یعنی که بیا آنجا که منم٬ آنجا که به دیگر گونه ای نشسته ام تا شاید خوشتان بیاید. باری مرا آخر حرفی هم برای نوشتن نیست. مدتهاست هیچ روزنامه ای نمی خوانم و گواهم لینکهای نداده ام. از همین حال و روز مملکتم هم بی خبرم. آنچه می خوانم و می دانم همه مقالات علمی است که برایم ایمیل می شوند. باری تو خود می دانی که چه مایه هراسانم از سرسری نویسی و سرسری خوانی. کم نوشتنم سرسری نوشتنم را و سرسری خواندن خواننده را شاید که مانع شود. آن تنها دلیلم که نوشتن روی این دیوار را موجه می ساخت این واقعه غمبار بود که دانشجویانم حتی نمی دانستند فیه مافیه به چه زبانی است ویا مقالات شمس مجموعه مقاله است یا رمان.
این همه را باری این بار از آن لطف به انواع عتاب آلوده تو و خنده های نمکین هاشم دارم که خواسته بودید.
آنقدر پای بر زمین کوفتم تا برایم گل آوردند. گل سرخ. یک شاخه بیشتر نیست اما باغی است برای خودش. همیشه بهار ها را به خاک سپردیم٬ بقای عمر بازماندگان.
و هاشم عزیز٬ مژگانت به حتم میداند که این شکمبارگی ما حاصل دستان جادویی او و مهمان نوازی شماست.
هم شما٬ هم شما که زیبایید هم شما٬ هم شما که شیرینید
نشوم شاد اگر گمان ببرم که گهی شاد و گاه غمگینید
بل که بر اسب ذوق و شیرینی تا ابد خوش نشسته بر زینید (مولانا)