تبليغاتX
سمیرمی

می پرسد که چرا بیشتر نمی نویسی و خوب می داند که من حتی نمی دانم چرا می نویسم.  خوب می داند که شبی و شبهایی بر آن شده ام که ببندم این دکان خود فروشی را.  مگر نه اینکه اینجا به عرضه خود آمده ام؟  و مگر نه اینکه بنای بسیار این خانه های مجازی همه از سر همین احساس دیرمان و دوربرد خود پرستی و خود خواهی است؟  خودت هم روزی نوشته بودی که آدم اینجا تنهاست.  اگر هم کسی می آید به مهمانی ات نمی آید که به مهمانی ات می خواند.  یعنی که بیا آنجا که منم٬ آنجا که به دیگر گونه ای نشسته ام تا شاید خوشتان بیاید.  باری مرا آخر حرفی هم برای نوشتن نیست.  مدتهاست هیچ روزنامه ای نمی خوانم و گواهم لینکهای نداده ام.  از همین حال و روز مملکتم هم بی خبرم.  آنچه می خوانم و می دانم همه مقالات علمی است که برایم ایمیل می شوند.  باری تو خود می دانی که چه مایه هراسانم از سرسری نویسی و سرسری خوانی.  کم نوشتنم سرسری نوشتنم را و سرسری خواندن خواننده را شاید که مانع شود.  آن تنها دلیلم که نوشتن روی این دیوار را موجه می ساخت این واقعه غمبار بود که دانشجویانم حتی نمی دانستند فیه مافیه به چه زبانی است ویا مقالات شمس مجموعه مقاله است یا رمان.

این همه را باری این بار از آن لطف به انواع عتاب آلوده تو و خنده های نمکین هاشم دارم که خواسته بودید. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 11:11  توسط   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 15:45  توسط   | 

صبح را با کلام تو برخاستم.  آرام در گوشم اذان خواندی و مسلمان شدم. اقول اشهد ان لا اله الا مهر.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 9:28  توسط   | 

در خاطرم می آید که این آیت را تفسیر کنم٬ اگر چه مناسب این مقال نیست.  اما در خاطرم چنین می آید. پس بگوییم تا برود.   (فیه مافیه)
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 13:13  توسط   | 

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم    با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 13:50  توسط   | 

تا نگرید ابر کی خندد چمن           تا نگرید طفل کی جوشد لبن

آنقدر پای بر زمین کوفتم تا برایم گل آوردند.  گل سرخ.  یک شاخه بیشتر نیست اما باغی است برای خودش.  همیشه بهار ها را به خاک سپردیم٬ بقای عمر بازماندگان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 10:24  توسط   | 

م.م. عزیز٬ آن گردوها شیرین بودند چنانکه عسل٬ چنانکه عیدی.  هیچ دانستی که آن رمضان آمرزیده شدم؟  باری اگر بدهکار فسنجان نیستی٬ به قرمه سبزی یا قیمه ای چیزی بدهکاری.  گریزت اگر هست گزیرت نیست.  این یکی بچه آخر شکموست.

و هاشم عزیز٬ مژگانت به حتم میداند که این شکمبارگی ما حاصل دستان جادویی او و مهمان نوازی شماست.

هم شما٬ هم شما که زیبایید     هم شما٬ هم شما که شیرینید

نشوم شاد اگر گمان ببرم     که گهی شاد و گاه غمگینید

بل که بر اسب ذوق و شیرینی     تا ابد خوش نشسته بر زینید  (مولانا)

                                                                 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 10:30  توسط   | 

رفته بودم به تماشای آبهای سپید٬ به شهر ابر و آبشار.  تازه آمده ام. می پرسد کجا بودی؟ رفته بودم آب بیاورم٬ تشنه بودی آخر. می خندد و می گوید... چیزی نمی گوید٬ آخر دهانش خشک است. آبش که می دهم هنوز می خندد یعنی که دیگر دیر است. نوازشش که می کنم گلبرگهایش می ریزد. هنوز هم خوشبوست اگر چه خشکیده است. می بوسمش٬ آهی می کشد٬ یعنی مکن دیگر آنچه با من کردی. دوباره می بوسمش اما دلم می گیرد. بغضم میگیرد. پای بر زمین میکوبم.  من همیشه-بهارهایم را می خواهم..  
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 14:11  توسط   |