تبليغاتX
سمیرمی
من بعد از این اگر به دیاری سفر کنم     هیچ ارمغانه ای نبرم جز سلام دوست (سعدی)

تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 14:57  توسط   | 

یادم باشد که بزرگوارانه مهربان بودی آنگاه که تنها بودم و هراسان.  یادم باشد که آنجا اولین نبودی که دیدمت اما نخستین بودی که شناختمت. یادم باشد که مراقبم بودی آنگاه که بیمار شدم. به حتم یادت هست که چه مایه اندوهگین بودم آن روز که گفته بودندم "دور بریزم اینها را" و یادم هست که چه برادرانه نوازشم کردی. یادم باشد که تو برادر هماره بزرگ منی و یادت باشد٬ مژگان هم٬ که یک فسنجون به من بدهکارید.  و من چقدر دلم میخواهد که گیس دختر سید جواد را بکشم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 11:5  توسط   | 

پنهان مشو كه روي تو بر ما مباركست
نظاره تو بر همه جان‌ها مباركست
 
يك لحظه سايه از سر ما دورتر مكن
دانسته‌اي كه سايه عنقا مباركست
 
اي نوبهار حسن بيا كان هواي خوش
بر باغ و راغ و گلشن و صحرا مباركست
 
اي صد هزار جان مقدس فداي او
كآيد به كوي عشق كه آن جا مباركست
 
سودايييم از تو و بطال و كو به كو
ما را چنين بطالت و سودا مباركست
 
اي بستگان تن به تماشاي جان رويد
كآخر رسول گفت تماشا مباركست
 
هر برگ و هر درخت رسوليست از عدم
يعني كه كشت‌هاي مصفا مباركست
 
چون برگ و چون درخت بگفتند بي‌زبان
بي گوش بشنويد كه اين‌ها مباركست
 
اي جان چار عنصر عالم جمال تو
بر آب و باد و آتش و غبرا مباركست
 
يعني كه هر چه كاري آن گم نمي‌شود
كس تخم دين نكارد الا مباركست
 
سجده برم كه خاك تو بر سر چو افسرست
پا درنهم كه راه تو بر پا مباركست
 
مي‌آيدم به چشم همين لحظه نقش تو
والله خجسته آمد و حقا مباركست
 
نقشي كه رنگ بست از اين خاك بي‌وفاست
نقشي كه رنگ بست ز بالا مباركست
 
بر خاكيان جمال بهاران خجسته‌ست
بر ماهيان طپيدن دريا مباركست
 
آن آفتاب كز دل در سينه‌ها بتافت
بر عرش و فرش و گنبد خضرا مباركست
 
دل را مجال نيست كه از ذوق دم زند
جان سجده مي‌كند كه خدايا مباركست
 
هر دل كه با هواي تو امشب شود حريف
او را يقين بدان تو كه فردا مباركست
 
بفزا شراب خامش و ما را خموش كن
كاندر درون نهفتن اشياء مباركست

 

روز از شما مبارک باد.  روزها می آیند که بر شما مبارک شوند.  مبارک شمایید. (مقالات شمس)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 16:36  توسط   | 

ای دختر قبیله دریاها     بیرون بیا ز سینه اقیانوس     چرخی بزن٬ دوباره فرو ریزد       از گیسوان خیس تو مروارید.

و به یاد دوست شاعرم عادل سالم که این شعر هم از اوست و نمیدانمش کجاست.  باری٬ فریاد میزدی اگر قشم را با خطی هر چند کوتاه به تگزاس می رساندم.  تو آنجایی نیستی.  اینجایی هم نیستی.  تو از مکارم اخلاق عالم دگری. (وفا و عهد من از خاطرت بدر نرود.)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 12:55  توسط   | 

تو را بر فراز الموت دیدم و نمیدانستم که تو آخرین کوتوال این قلعه ای.  خسته بودی اما به خستگیمان بخشیدی و به گرمی نواختی.  حس غریبی به آن اتاق آخرینم می خواند.  هم آنجا که گفتی یادگار روزگار حسن است.  امشب چه میکنی بر آن فراز؟

از اسماعیل عسگری میگویم٬ هم او که نپرسیدمش از کجاست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 16:29  توسط   | 

ما چون دو دریچه روبروی هم

 آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آینه بهشت اما آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته است

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

-------------------------------------

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 16:32  توسط   | 

می گویم دستت درد نکند.  می گوید نوش جان٬ امر دیگری باشد.  امر دیگری نبود فقط گلدانها و گلها تشنه بودند. همیشه بهار ها را که آب می داد گفتم: ما بلبل همیشه بهار زمانه ایم.  خندید و پرسید: یعنی دوباره چایی می خواهید؟
+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 10:54  توسط   | 

گفتند که حالش بد شد.  گفتند که تشنج کرد.  گفتند که حمله عصبی بوده.  باری آنچه بوده و آنگونه که بوده٬ آزارنده بوده.  آزارم می دهد این اندیشه های از نشیب و فراز که گاه به زمینمان می زند. 

آنانکه می گذرند در محله امیر آباد٬ روبروی دانشکده فنی و کمی پایین تر از بانک ملی٬ حتما پیرمردی را دیده اند که سالهاست تابش خورشید و سعی باد و باران را تاب آورده.  صدای نحیفش همواره رهگذران را می پرسد که یک بسته کبریت هم بخرند.  کبریتهایش هیچگاه فروش نرفتند اما او سالهاست که زنده است. 

 بر در شاهم گدایی نکته ای در کار کرد     گفت بر هر در که بنشستم خدا رزاق بود

پیغام دادند که حالش بهتر شده و به خانه اش برده اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 14:38  توسط   | 

دندان هایم بهم می خورد از سرما و رضا چنانکه عادتش هست بلند می خندید.  وضو گرفته بودم که نماز بخوانم.  تازه اینجا آمده ایم و اینجا انگار که پشت هیچستان است چرا که هیچ چیزش هنوز کامل نیست.  دندان هایم بهم میخورد و چون یک موتور گازی در سربالایی زوزه کشان سجاده را پهن می کردم.  گفتم در بارگاه فرشتگان به خدا خواهند گفت که بنده ات با موتور گازی به عرش می آید.  خندید دوباره بلند و گفت : عجب سمج است این بنده ما.

عجیب سمجم!!!  غریب و خسته به درگاهت آمدم رحمی.........

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 16:58  توسط   | 

از آن کوچه هیچ به خاطر ندارم آنگاه که آن مرد٬ آن سوار٬ سر خم کرد شنیدن سم ضربه های رقصنده اسبش را.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 12:28  توسط   |